

عكس ها از علي خرسندي و شهناز خسروي


عكس ها از علي خرسندي و شهناز خسروي
در سواحل بالتیک
سفرنامه ی دانشجویان انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران به دانمارک
تهمینه حدادی
1- ما چهار نفر بودیم و من نیازمند یک فضای جدید .آنچه که مرا خوشحال می کند سفر است .خوب می دانستم که باید این تجربه ی جدید را بچسبم و تجربه ای را کسب کنم که شاید دیگر هیچوقت تکرار نشود.پس عزمم را جزم کردم تا خوش باشم.بارم را بستم .ویزا و بیمه و جمع آوری حق التحریرهای متفرقه و مصاحبه ی انگلیسی غافل کننده ی سفارت ........صبح موقع راهی شدن دختر همسایه با کاسه ی آب سراغم آمد .ساعت چند بود؟ پنج.
2- بهترین تجربه ی سفر هرکس می تواند اولین سفر خارجه اش باشد.بهترین لحظه ی سفر برای من زمانی بود که هواپیمای ایران از باند فرودگاه امام خمینی کنده شد تا مرا به سمت یک دنیای متفاوت ببرد .مدت ها بود که آسوده نبودم....پشت سرم رد پای آدم ها و اتفاق هایی بود که جایشان گذاشتم.
3- من،شهناز خسروی،علی خرسندی و ساره هنرکار.ما در دنیای متفاوت!.دنیای متفاوت را زمانی حس کردم که زنی در هواپیما حالش بد شد.هواپیما هنوز به زمین ننشسته درب باز شد و دکترها و پرستاران ریختند تو ....از راهرو که رد می شدیم آدم ها و اشیاء شفاف بودند .اولین چیزی که دیدم یک دنیای بدون دود بود !
4- دانمارک کشور کوچکی است .انقدر که قطار هایش بی کوپه است و دخترانش سوار بر قطار راهی این شهر و آن شهرند و بیست دقیقه راه برایشان خیلی است! دانمارک کشوری است با 5 میلیون جمعیت و یک و نیم میلیون تیراژ روزنامه .قبل از رفتن؛ تحقیقات زیادی درباره ی وضعیت روزنامه ها در ایران داشتیم.آنچه که ماحصلش بود این بود که پرفروش ترین روزنامه ایران 230000 تیراژ دارد!!!!!!!!!!!دانمارک کشوری است با شبکه های متعدد تلویزیونی .با کامپیوترهایی که زبان فارسی را می فهمند.با مردمی که برایشان مهم نیست که توروسری به سر داری و تو آنجا به یک چیز فکر می کنی.به اینکه چرا در کشور خودت جمهوری اسلامی ایران به خاطر چادرت زیر نگاه ها له می شوی و در دیار کفرستان!!!!!!!!!!!!!!!!!!تو را زن نمی بینند ، تو را مسلمان نمی بینند،تو را انسان می بینند با تمام حقوق و عقاید مخصوص به خودت؟!!!
5- ما آن جا نان و نمکشان را خوردیم و خیلی زشت است که این ها را بنویسم.اما چه کنم که مجبورم !آن ها خنگند .دانشجویانشان حتی به اندازه ی ما کاردانی ها هم نمی دانند !تقصیر خودشان هم نیست. آن ها هیچ دغدغه ای ندارند. نه مشکل خاورمیانه ای دارند ،نه مثل ما حاصل جنگ و حکومت نظامی اند ، آنها نمی دانند تحریم چیست!آنها هیچ وقت به خود کشی فکر نمی کنند، آنها نمی دانند که دنیای دیگری هم وجود دارد ! دخترهای هم سن و سال من در آنجا نمی دانستند صف نفت و شیر کوپنی چیست!مستخدم های آنجا اصلا شبیه خانمی که می آید و به خاطر شیمیایی بودن شوهرش حیاط ما را می شورد و شب ها می رود و از شوهر شیمیایی اش کتک می خورد نبودند.آنها نمی دانند سانسورو فیلتر یعنی چه!!! پول دکترشان از مالیاتشان کم می شود ،آنها عین ما بقیه ی سریال ها را خودشان تشخیص نمی دهند. این می شود که ما از اول صبح تا آخر شب در حال مبارزه و تفکریم و سلول های خاکستری مان در حال جوش و خروش اند و آنها آکبندند وبه دلیل این آکبندی است که کتاب می خوانند و درست فکر می کنند و ما هوشمان می رود پی بدبختی هایمان .آنجا به راستی ایمان آوردم که ما داریم با تمام هوش و عقلمان به قعر دریا سقوط می کنیم.
6- ساعت 10 صبح مغازه ها و بانک ها باز می شود و ساعت 4 بعداز ظهر دیگر وقت تفریح است .کافی شاپ ها ، دیسکوها ، کارناوال ها و گداهایی که موظفند با اشاعه ی موسیقی کسب در آمد کنند در خدمت شمایند. شما هم که مسلمانی وارد هر رستورانی می شوی گارسون ها خود برایتان گوشت حلال و حرام راتقسیم بندی می کنند.
7- آنچه که مرا دیوانه می کرد رنگ زرد و نارنجی ساختمان ها بود.رنگ قرمز و نارنجی وموهای طلایی مواجی که در بادهای موسمی مرا به به درون کارتن های کودکی ام می کشید.
آنچه مرا دیوانه می کرد دوچرخه سوارانی بودند که راهی ادارات می شدند.آنچه که دوست داشتم قدم زدن های تک نفره ام بود و هواهایی که در ریه هایم ذخیره می کردم.آنچه آزارم می داد امنیت بود و چراغ های قرمزی که دوچرخه ها هم پشتشان می ایستادند .هیچ مغازه ای کرکره نداشت.هیچ دوچرخه ای قفل نداشت و ما در آرزوی دیدن یک پلیس ماندیم.من در حسرت این ماندم که یک روز آدم هایی که از کنارم رد می شوند نگویند:hi.how r u? good morning
من دردیدن حسرت دعوا در خیابان های آنجا ماندم. من در حسرت شنیدن کلمه ی ....ماندم.آخر به فحش های خواهر مادری که ما مسلمان ها به هم می دهیم عادت کرده بودم.
ما خیلی پیاده روی کردیم.اوفه وستربرگ جلو می افتاد و ما به دنبالش .او و بارانی بلندش، او و پیپش و ما دانشجویانی که برای بازدید از رسانه ها و روزنامه ها رفته بودیم.کجاها رفتیم؟
Politikan,ritziu,nordysk )نامها را آنطور که تلفظ می کنیم نوشتم)دیگر کجا رفتیم؟ مدرسه ی روزنامه نگاری.
ماحصلمان چه بود؟
دیدن پیشرفت.پیشرفت به دلیل عدالت .فضا، عدالت ، آزادی بیان.
آنها روزنامه ی آنلاین یک ساله شان را به رخمان کشیدند و ما به یاد یونس شکرخواه و همشهری آنلاین دوساله مان افتادیم . وقتی درباره ی هرم وارونه با دانشجویان بیست و شش ،بیست و هفت ساله حرف می زدی از هیجان می مردند.وقتی من در بزرگ ترین روزنامه ی آنها Politikan دنبال چیزی شبیه دوچرخه ی خودمان می گشتم نبود.
وقتی دنبال حقوق روزنامه نگاران بودیم .لبتاپ ها و دوربین ها و آزادی بیان و حقوق 7000 دلاری شان را دیدیم .وقتی در مدرسه ی روزنامه نگاری قدم می زدیم به این فکر می کردیم آبرویمان رفت با دانشکده مان .وقتی چهل تا دوربین فیلمبرداریشان را دیدیم و شنیدیم این ها را گذاشته اند برای اینکه دانشجوها چیزی یاد بگیرند لبخند زدیم .وقتی ما را بردند به سلف دانشگاه و وقتی در دیار کفر می رفتیم توالت عمومی .وقتی در خبرها خوانده بودیم سهم مردم اروپا از منابع زمینی یک صدم است و سهم مردم ایران 50 ،سکوت می کردیم.به خاطر تمام دارایی هاشان و به خاطر نفت و گاز و فیروزه ها و معادن مس و نمکمان و پول سهمیه بندی بنزین که ذخیره شده و دارد خرج خودمان می شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
9-ritziuخبرگزاری آنجاست.با ایرنای خودمان آشنایند .پرسیدیم:نماینده دارید.در قاره های مختلف خبرنگار دارند.
Nordysk روزنامه ی محلی آنهاست.روزنامه ی شهر آلبورگ،تلویزیونشان هم به همین رسانه مربوط است .
موسسه ای است بزرگ برای دویست ،سیصد هزار شهروند که از دانشگاه ها کار آموز می پذیرد .ما آنجا نشستی چند ساعته با دانشجویان داشتیم.با مری که شبیه حسین آقای خودمان بود (سمیه قاضی را که می شناسید؟).ما آنجا با نیلز و mette رفتیم سر فیلمبرداری، و شب مهمان شارلوت همسر اوفه بودیم .برای رفتن به آلبورگ چهار تایی سوار قطار شدیم و ناگهان بین راه هوس قرمه سبزی کردیم و کنسروهایمان را رو کردیم و بعد از چند روز نان با کلاس خوردن تافتون ها و لواش هایمان را از ساک ها بیرون کشیدیم .
10-خدا آرهوسی ها را خیر بدهد .نه در آلبورگ ،نه در کپنهاک توی اتاقهایمان کتری نبود .اما آرهوس که شهرستان کوچکی بود(البته جردن در برابر این شهرستان کم می آورد)هتل جالبی به اسم cabin داشت که برایمان کتری هم گذاشته بودند تا شب ها خلوت هامان پر شود از بوی چای.آرهوس شهر جالب و قشنگی است .ما به کتابخانه ی این شهر رفتیم و دستی بر کتب ممنوعه ی فارسی که در ایران پیدا نمی شود کشیدیم .کتابخانه ی شهرستان کوچک یک کشور کوچک در اروپا منبع کتب فارسی ،فارسی دری ،فارسی پشتو،تاجیکی ،هندی،روسی ،فرانسه و............بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(شبیه حسینیه ارشاد خودمان).ما به کلیسای این شهر هم که 6 برابر کلیسای سرکیس مقدس است سرک کشیدیم .
11-ما به broadcasting یعنی صدا و سیمایشان هم رفتیم.همراه با دوستانی از بحرین و قطر و یمن که برای ورک شاپی جداگانه آمده بودند .فیلم های فضایی را دیده اید شبیه همان ها بود.انقدر کیف داشت که شبیه صدا و سیمای خودمان مجبور نبودیم چادر سر کنیم و قباله ی خانه مان را گرو بگذاریم و 8 نفر حراستی تائیدمان کنند .انقدر کیف داشت وقتی می گفتیم نماز یک اتاق را برایمان خالی می کردند و هربار شرمنده می شدند که نمی توانند یک جای درست حسابی در اختیارمان بگذارند. انقدر عقایدمان محترم شمرده شد که حد نداشت.
12-آنچه که باعث می شود رسانه ها و خبرنگاران آنها پیشرفت کنند این است که به دلیل نبود خبر دنبال خبر می دوند.ایران مهد خبر است پس همه چیز در دسترس خبرنگار است.اما خبرنگاران آنجا دنبال کشف خبر می دوند و می آموزند که مطالعه داشته باشند.به راستی در مترو و قطار هایشان همگان کتاب به دست بودند.به راستی وقت کار،وقت کار بود.به راستی سر موقع مطالب تحویل داده می شد.
13-آنجا کارها تخصصی است .دلیلش هم این است که از لحاظ مادی تامین و تضمین اند .آنها از من پرسیدند: کجا کار می کنی؟
گفتم:سروش،همشهری جوان ،دوچرخه ،فرهنگستان هنر،رشد ،کوشش.
گفتند : چه کا ر می کنی؟
گفتم: اجتماعی می نویسم،هنر می نویسم،ورزشی می نویسم،سیاسی می نویسم،کودک و نوجوان هم .
لبخند زدند.
آنها فقط در یک بخش کار می کنند .چون شبیه ما مجبور به سگ دو زدن نیستند.
14-وقتی برای کودک و نوجوان می نویسی و کودکی ات با جوجه اردک زشت گذشته.در کشور هانس کریستین اندرسن دنبال مجسمه اش می گردی و در بلواری که به نام اوست قدم می زنی و بالاخره یقه ی یک خانم و آقا را می چسبی که please take a photo to me and Anderson و اشاره می کنی که خودت نصفه بیافتی و اندرسن کامل و آنها از تو و پاهای اندرسن عکس می گیرند تا تو هیچوقت نتوانی ثابت کنی که با مجسمه ی اندرسن عکس گرفته ای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بله.ما آنجا از همان پنیر سوراخ سوراخ ها هم که توی فیلم ها نشان می دهد خوردیم.شیرینی دانمارکی هم خوردیم .مک دونالد هم رفتیم .اکثر مردمشان هم vegterian اند .من هم برای بچه ی خواهرم سوغاتی عروسک وایکینگ ها آوردم .واحد پولشان هم کرون است و از یورو استفاده نمی کنند.
15-می گویند: وقتی لذت چیزی را نچشی تشنه اش نمی شوی.
وقتی لذت آدم بودن را چشیده باشی و آدم هایی را دیده باشی که عین کف دستند و به ایران برگردی احساس غریبگی میکنی.
وقتی ببینی تمام کسانی که زمانی گمان می کردی رفیقت اند رفته اند و حراست کل دانشگاه اعتراض برای اینکه با پول آنها رفته ای دانمارک !!!!!!!!!!!(بدون اینکه بدانند کل هزینه ات را دانمارک داده).وقتی می بینی که در واحدهای درسی ات خوانده ای ویژگی خبرنگار عدالت اش بیان شده است و عدم افترا بستنش و می بینی که اکثر بچه های دانشگاه برای جفت یابی راهی دانشگاه شده اند و هیچ کدام از اصول خبرنگاری را رعایت نمی کنند.وقتی با جواب سلام ندادن های بچه های عکاسی و روابط عمومی روبه رو می شوی و با کسانی که شایعه کرده اند قرار بوده 20 نفر از دانشگاه فرستاده شوند و این حدادی اینها پول ها را بالا کشیده اند!!!!!!!!!!!!!!!!!!
می فهمی که سالها در اشتباه بوده ای .مشکل ایران حکومتش نیست.دولتش نیست.مشکل ایران مردمش هستند .کسانی که شایسته ی اینند که سوارشان شوی و آنها را بدری بهتر است همین بمانند .می فهمی که بی خودی آنجا به فکر هم دانشگاهی های حیف شده ات بوده ای .به ایران آمده ام ، و می دانم که این خودم هستم که می توانم آینده ی کلیشه ای ای را که ممکن است دچارش شوم تغییر دهم........
من، خودم، ما ، آنها .حالا می دانم خداپرستی چیست و بندگی یعنی چه .این ها را در آزادترین کشور اروپا آموخته ام .در همان جا که از ما پرسیدند چند نفر عضو کمیته ی دانشجویی اند و ما به نفراتی فکر کردیم که به خاطر خارج رفتن عضو کمیته خواهند شد نه برای دانشکده شان ..............................................
16-اوفه وستربرگ؛ شارلوت و dide دی ماه به ایران خواهند آمد.برای برگزاری ورک شاپی که اردیبهشت ماه قولش را داده بودند.
آنقدر در دانشکده بمان تا موهات مثل دندونات سفید بشن
محمد علی گلخواه
آذر ماه 83، دانشکده انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران، کلاس مملو از دانشجو و یا جوانان عشق دانشگاه است البته عده ای جوانان دهه 30 هستند . قهرمان دانشکده شروع به سخن رانی میکند و ازمزایای نداشته دانشکده برای دانشجویان می گوید و از حمایت انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران که خود احتیاج به حمایت بیدریغ و اساسی دارد برای دانشجویان می گوید واز همه مهمتر مدت زمان تحصیل را می گوید که 2ویا حداکثر3 سال است (توجه ،توجه،حداثر3سال را چند بار برای اینکه از یادت نره تکرار کن ) یکی از شلوغ ترین کلاسهای درسی کلاس خبرنگاری است که ازهر صنفی شغلی داخل آن است .
ترم اول (می نویسیم ترم می خوانیم پودمان) شروع شد هنوزدانشجویان در خوشی ورود به دانشگاه هستند واز باطن دانشکده خبرندارند.
شروع ترم دوم موضوع شهریه مطرح می شود که بر طبق تحقیقات به عمل آمده شهریه این دانشکده از داشگاه اکسفورد بیشتراست و روی این حساب خبرآمد خبری در راه است که می شودشهریه دانشگاه را قسط بندی کرد.
بهار 84 تنگ ترین کوچه خاورمیانه دانشکده انجمن صنفی، روزهای نمایشگاه کتاب است و دانشکده برای حفظ آبروی انجمن دستور زدن یک نشریه را میدهد که فقط همان یک شماره چاپ می شود و بعد از اتمام نمایشگاه دیگر خبری ازآن نیست.
انتخاب نماینده کلاس یکی از بحث برانگیزترین انتخابات طول تاریخ دانشگاهای ایران بود همگی دانشجویان بل اخص جوانان برومند دهه 30 بر سر نماینده کلاس اختلاف داشتند وبالاخره این اختلاف در زمانی فوران می کند و آتش آن همه را فرامی گیرد وترخشک با هم می سوزند و خبری از نیروی امداد نیست.
روزهای انتخابات است در همه جای کشور یک ول وله خاصی است ولی در دانشکده که اسم خبر یدک کش خود دارد هیچ خبری نیست وآرام ترین جای ایران است در این روزها مدیر دانشکده که ستاره سهیل است ما بین دانشجویان بیشترمی آید و درموردانتخابات سوال می کند.
تابستان84 شلوغ ترین خیابان تهران نوشته های من را از گرم ترین نقطه ایران یعنی دانشکده انجمن صنفی می خوانید. گوش شیطون کر می خواهند کولر بگذارند البته کلاسهای دانشکده دارای کمداست و می توانید لباس های اضافی خود را داخل ان بگذارید تا سوسک و مارمولک داخل آنها لونه کنند.
شنیده میشود که در دانشکده قبلا چندین خانه وارآدم زندگی می کردن و حالا ازحالت خانه به دانشکده درآمده اگردقت کرده باشید خانه ودانشکده هم وزن هستند.
عوض کردن ساختمان دانشکده کم کم از همین روزها باب شد وهر یک از مسئولین دانشکده برای بالا بردن پرستیژخود ازعوض کردن ساختمان دانشکده می گفتند.
قطار سریع السیر ترمها مثل برق وباد می گذشت ومسئولین دانشکده هرروز مطالب جدیدی را بیان میکردند مثل امتحان جامع و..... در همین حرکت سریع قطارترمها طوفان سهمگین وخطرناک مهر که هزاران برابر خطرناک تر از طوفان کاترینا بود پا به عرصه ظهور گذاشت و با آمدن مهر دیگر پشیزی از مهر در کلاس باقی نماند و کلاس مثل قشون شکست خورده شد و بی مهری های زیادی اتفاق افتاد وهرروز که از عمرمهر می گذشت مقدار دوز کینه بیشتر می شد.جالب اینجاست که صحبتهای استادان و اعضای انجمن نه اینکه فایده ای نداشت بلکه شعله این آتش را بیشتر میکرد وبا لاخره با بحرانی شدن اوضاع سازمان فشارخون ایران (سَفُخِا) دخالت کرد و جلوی یک فاجعه انسانی را گرفت ومهر رفت لای صفحات تاریخ درخشان دانشکده.
زمستان 85، سرد ترین نقطه تهران دانشکده انجمن، کارشناسان درحال محاسبه ترمهای گذارانده شده هستند دراین سرمای جانفرسا عده ای به فکر زدن نشریه ای بر خلاف مهرهستند تا شاید بتوانند کمی از صدمات مهر را جبران کنند که به علت کمبود امکانات تبدیل به وبلاگ می شود.
تابستان 86 آمدوما هنوز در دانشکده ایم و تا انجا که معلوم است تا مدتهای مدیدی اسیر دانشکده هستیم و موضوع امتحان جامع مثل ماهیت دانشکده درابهام است.
بر طبق نظر سنجی های به عمل آمده حدود 70 درصد دانشجویان پس از فارغ التحصیلی از فاصله یک فرسخی هیچ دانشکده ای رد نمی شوند.
هنوز امید داریم که مسئولین دانشکده بگویندکه بالا خره کی ما فارغ التحصیل میشویم هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم .
البته فارغ التحصیل شدن در دانشکده جدید که خیلی خیلی قشنگ ،زیبا،ذوق انگیز،دل ربا،و......بسیار لذت بخشه.ولی حیف که دیگر ما در انجا کلاس نداریم ،نوش دارو پس از مرگ سهراب.
زندگي نامه دکتر شيرين عبادي
مونا طاهری
شيرين عبادي حقوق دان،نخستين زن ايراني که موفق به دريافت جايزه صلح نوبل درسال 2003ميلادي شد.او سومين مسلماني است که جايزه صلح نوبل را برده است شيرين عبادي اولين زن مسلمان است که جايزه فوق را دريافت کرده است.
کميته جايزه نوبل اعلام کرد که اين جايزه به دليل فعاليت هاي خانم عبادي درزمينه حقوق بشروترويج مردم سالاري درايران بويژه درمورد حقوق زنان و کودکان به وي اعطا ميشود.دربخشي ازبيانيه کميته اعطاي جايزه نوبل به خانم عبادي گفته شده :شيرين عبادي به عنوان يک وکيل ،قاضي ونويسنده و فعال حقوق بشر در ايران درخارج از مرزها ي آن کشور همواره با صراحت صحبت کرده است.
شيرين عبادي موفق شد اين جايزه را ازميان 165 نامزدي که براي آن در نظر گرفته شده بود بد ست اورد.شيرين عبادي در اين مورد مي گويد:من يک زن مسلمان هستم لذا شما مي توانيد مسلمان باشيد و از دموکراسي پشتيباني کنيد.
اهداي جايزه صلح نوبل به خانم شيرين عبادي ،نشانه قدرشناسي از فعاليت هاي در خور ايشان درعرصه مبارزه براي حقوق بشر،حقو زنان و کودکان در ايران است.
زندگي نامه مختصر شيرين عبادي از زبان خودش:
من شيرين عبادي در سال 1326در شهرهمدان بدنيا امدم،خانواده من فرهنگي و معتقد به دين اسلام بودند.پدرم هنگام تولد من رئيس اداره ثبت شهر همدان بود. پدرم يکي از اولين اساتيد حقوق تجارت بود.آره نامش محمد علي عبادي است چندين کتاب نوشته است و در سال 1373 فوت کرد.
کودکي من در خانواده اي سرشار از مهر و محبت سپري شد.من دوخواهر ويک برادردارم که همگي تحصيلات عاليه دارند و مادرمادرمان تمام وقت وعشق خودرا صرف تربيت ما کرد.
من در يک سالگي به همراه خانواده به تهران امدم ازآن پس ساکن اين شهر شدم.دردبستان فيروزکوهي تحصيل کردم و دوره دبيرستان را در دبيرستان انوشيروان دادگرورضاشاه کبير به اتمام رسانيدم.در کنکوردانشگاه تهران شرکت کردم و در سال 1344وارد دانشگاه حقوق شدم و دوره ليسانس را در 5/3 سال تمام کرد و بلافاصله درکنکور دادگستري شرکت کردم و سپس از طي شش ماه کاراموزي قضاوت در اسفند ماه 1348 به عنوان قاضي رسماً شروع به کار کردم.به موازات قضاوت در دادگاه به ادامه تحصيل پرداختم ودر رشته حقوق خصوصي در سال 1350 از دانشگاه ازاد تهران با درجه ممتاز فوق ليسانس گرفتم در دادگستر مشاغل متعددي داشتم در سال 1354 به رياست شعبه 24دادگاه شهر سيستان نايل امدم.
من اولين زني هستم که درتاريخ دادگستري ايران به رياست دادگاه نايل امدم.
بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در بهمن 1357 چون بر اين اعتقاد بودن که قضاوت در اسلام براي زنان ممنوع است من و بقيه خانم هاي قاضي راازسمت خود بر کنار نمودن و ما را به پست اداري گماشتند من را منشي همان دادگاهي کردند که روزي رئيس آن بودم.به اين وضع همگي اعتراض کرديم ،پست بالاتري براي مادر نظر گرفتند وهمه زنان قاضي از جمله من را به عنوان کارشناس در دادگستري به خدمت گماردند. ادامه اين وضع براي من غير قابل تحمل بود ،بنابراين تقاضاي بازنشستگي قبل ازموعد کردم و باآن موافقت شد. چون کانون وکلا دادگستر مدتها پس از انقلاب بازگشائي نشده بود و بوسيله قوه قضائيه اداره مي شود بنابر اين با در خواست و کالت من هم موافقت نمي شد ومن عملاً چندين سال خانه نشين شدم تا انيکه در سال 1371 توانستم پروانه وکالت بگيرم و دفتروکالت بگيرم و دفتر وکالت خودم را تاسيس کنم.در فرصت بدست امده در زماني که بي کار بودم استفاده کردم و به تاليف چند کتاب و انتشار مقالات متعددي در نشريات ايران پرداختم پس از اخذ وکالت دفاع از پرونده هاي بسياري قبول کردم که تعدادي ازان ها پرونده هاي ملي بوده است مانند وکالت خانواده مقتولين قتل هاي زجيره اي (فروهرها)....در برخي از پرونده هاي مطبوعاتي نيز شرکت نمودهام.تعداد کثيري از پرونده هاي اجتماعي نظير کودک ازاري را هم برعهده داشتم و نيز وکالت مادر زهرا کاظمي،عکاسي که درايران به قتل رسيد را هم به عهده گرفته ام.من دردانشگاه نيز تدريس ميکنم .هر ساله تعدادي از دانشجويان خارج از ايران به عنوان کاراموزحقوق بشر نزدمن کاراموزي مي کنند.
من ازدواج کرده ام و همسرم مهندس برق است دو دختر داريم يکي 23ساله که مهندس مخابرات است ودر دوره دکتراي مخابرات در دانشگاه مک گيل واقع در کانادا ادامه تحصيل مي دهدوديگري 20ساله است ودانشجوي سال سوم حقوق است که در تهران بسر مي برد.
فعاليت هاي اجتماعي من البته به صورت منحصر به شرح ذيل است
1-هدايت چندين پروژه تحقيقاتي براي دفتر يونيسف تهران
2-تاسيس انجمن حمايت از کودکان که درسال1374 با همارهي تعدادي از هم فکران راه اندازي کرديم ومن تا سال 1379 رياست انجمن را هم به عهده داشتم اين انجمن درحال حاضر بيش از پانصد عضو فعال دارد.
3-تدريس رايگان حقوق کودک و حقوق بشر در دوره هاي مختلف.
4-تاسيس کانون مدافعان حقوق بشر به همراه چهار وکيل مدافع در سال 1380 رياست اين کانون به عهده خودم است.
5-ارايه بيش از 30 سخنراني در کنفرانسهاي دانشگاهي و علمي و سمينارهائي که درباره حقوق بشر برگزار شده است در کشورهاي مختلف اروپائي و.....
6-به عهده گرفتن وکالت تعدادي از چهرهاي مطبوعاتي يا وکالت خانواده انان که در رابطه با ازادي ميان متهم ويا محکوم شده اند.
7-به عهده گرفتن وکالت خانواده قربانيان قتلهاي زنجيره اي
8- پيشنهاد تصويب قانون منع خشونت عليه کودکان به مجلس شوراي اسلامي که به سرعت نيز در تابستان سال1381 تصويب شد.
جايزه ها واختيارات من
1-ناظر رسمي سازمان ديده بان حقوق بشر سال 1996
2-انتخاب کتاب حقوق کودک به عنوان کتاب برگزيده سال ازسوي وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي
3- جايزه بنياد حقوق بشر را به خاطر حقوق بشر نروز سال 2001
4-جايزه صلح نوبل درسال 2003

دل تنگي
محمد جعفري
شايد اينها را بايد يك ماه ، يك سال و يا ده سال ديگر نوشت ، اما دل تنگي من كمي پيش از موعد است. دل تنگي براي آن ساختمان نقلي و كوچك، همان كه منتقدين فراواني داشت و من همواره از منتقدين سر سختش بودم و در وصفش "گاهي به آسمان نگاه كن" را نوشتم، حالت غريبي نيست. چرا كه بهار عمر بسياري از ما ( دانشجويان دانشكده انجمن صنفي ) در آنجا آغاز شد. در آنجا بود كه با الفباي خبرنگاري آشنا شديم. در آنجا بود كه با بسياري از اساتيد برجسته كه فقط نامي از آنها شنيده و گه گاه كتابي از آنها خوانده بوديم و آرزو داشتيم كه از نزديك ببينيمشان آشنا شديم و شاگرديشان را كرديم. آري در اين دانشكده بود كه سه بهار و سه خزان را تجربه كرديم. با بهارش برخي از ما عاشق شديم و مست و عاشقي خود را فرياد كرديم و با هر خزانش گذران عمر را حس كرديم ...
خيلي از ما دل تنگ روزهاي رفته ايم و برخي ديگر در آتيه دل تنگ خواهيم. مطمئنا دايرهي دل تنگي ما دايرهي كوچكي نخواهد بود. گسترهي اين دايره به وسعت سه سال زندگي است. سه سال زندگي در اوج جواني.
در اين دايره آدم هاي زيادي حضور دارند. مسئولين دانشكده ، اساتيد ، دانشجويان و ... كم كم با گذشت زمان دلمان براي حضور نداشتن ها و نديدن هاي دكتر رستمي در دانشكده تنگ خواهد شد. دلمان براي طنين صداي آقاي رستگار و يا مراقبت او در امتحانات و يا شوخي هاي تامل برانگيزش و يا ... به معناي هر برخودي كه با ايشان داشته ايم تنگ خواهد شد.
دل تنگي ما افراد ديگري را نيز در بر مي گيرد. خانم قاسم زادگان يكي از افرادي است كه وقتي روزهاي ثبت نام و چانه زدن براي پرداخت شهريه را در ذهن تداعي كنيم ، قطعا باعث دل تنگي مي شود. يادآوري برخورد متين و همراه با آرامش ايشان كه از شخصيت والايشان نشات مي گيرد به اين دل تنگي بيشتر دامن مي زند.
دلمان براي روي گشادهي خانم "ق" كه متاسفانه ديگر مدتهاست از آن خبري نيست نيز تنگ مي شود. راستي نمي دانم آن همه انرژي مثبت و شور و اشتياق ايشان چه شد ؟ آيا اين "ق" هماني است كه در بدو ورود ما از همه با خوشرويي استقبال مي كرد ؟ آيا او هماني است كه بار يك دانشكدهي بدون معاون و حسابدار و منشي و مسئول دبيرخانه را به تنهايي به دوش مي كشيد ؟ نمي دانم او را چه شد ، اما هرچه هست با گذشت زمان دلمان براي بد خلقي هاي او نيز تنگ خواهد شد. كه بد خلقي او نيز مقطعي است و اميدوارم با رسيدن مسافرش از راه او نيز با تجديد قوا بخاطر مسافر كوچولواش هم كه شده به اصل خويش كه بانويي توانا ، پر انرژي ، با شخصيت و خيلي صفات نيك ديگر است باز گردد.
دل تنگي ديگر ما براي خانم بذري است. او كه به خاطر چهرهي دوست داشتني و نوع برخوردش و البته سنش كه به دانشجويان نزديك است ، در مدتي كه از حضورش مي گذرد به خوبي توانست به دبيرخانه سامان دهد. مطمئنا اگر در آينده براي انجام امور اداري به دبيرخانه مراجعه كنيم با ديدن چهرهي معصومش و يادآوري سختكوشي هايش دلمان براي او نيز تنگ خواهد شد. و شايد بيشتر حسرت روزهاي رفته را بخوريم.
قاعدتا ما با خانم يوسفي نبايد برخوردي داشته باشيم مگر در مواقع خاص مثل روزهاي امتحان. من هر بار كه ياد روزهاي امتحان و خانم يوسفي ميفتم ، ناخودآگاه شرمنده مي شوم.شرمندگي ام از كاري است كه چند ترم قبل سر جلسهي يكي از امتحانها انجام دادم كه اميدوارم خانم يوسفي من را بخاطر آن كار ببخشد كه اگر نبخشد چه مي تواند بكند. بانويي كه قلبي مهربان و روحي بلند دارد مگر مي تواند كوته نظري يك دانشجوي جوان را نبخشد ؟!
همانطور كه خوانديد دايرهي دل تنگي ها بسيار وسيع است. ديگران را نمي دانم اما من دلم حتي براي مريم خانم ، همسايه ي روبرويي دانشكده هم تنگ مي شود. او كه تنها است و در تنهايي براي خود عالمي دارد. او سابقا مدرس زبان انگليسي بوده و به چند زبان ديگر نيز تسلط دارد حالا زني سال خورده است كه براي معالجه ي پايش دنبال سفارت خانه اي مي گردد كه ديگر سالها است در ايران وجود ندارد. مريم خانم سالها است قصد جلاي وطن دارد.
شايد حياط دانشكده به ظاهر يك حياط معمولي با چند درخت به نظر مي رسيد اما اگر گاهي با حوصله به آن دقت مي كرديم ، چيزهاي ديگري نيز مي توانستيم ببينيم. گربه اي كه متاسفانه با توجه به موقعيت جغرافيايي دانشكده كه در منطقهي مرفه نشيني واقع شده هميشه گرسنه بود. خروس همسايه كه از روي ديوار خودنمايي مي كرد و گاهي هم سركي با اين طرف ديوار مي كشيد و براي ديدن دوست خود ( آقا گربهه ) از ديوار به پايين مي پريد. او نمي دانست كه با آمدنش مزاحم دانشجويان است و ممكن است براي خانم ها مشكل ايجاد كند. و از همه مهمتر او غافل از اين بود كه در دانشكده سرايداري با وجداني بنام عبدي حاضر است ( بود ) كه نمي تواند از تجاوز او به دانشكده چشم پوشي كند...
به حياط دانشكده پنجره اي مشرف است كه آن هم تا حدي مي تواند دل تنگي برانگيز باشد. پنجره اي نيمه باز با يك پارچ و يك قابلمهي نيمه سوخته و البته كسي كه در آنجا آشپزي مي كرد و ...
واقعه نگاري اين مدت بر اين نكته صحه مي گذارد كه ما هر كدام طي اين سه سال به عشقي در اين وادي به عاشقي مشغول بوديم. عشق خبرنگار شدن ، عشق درس خواندن ، عشق فوق ديپلم گرفتن و عشق ... همهي ما سه سال را پشت سر گذاشتيم به اين اميد كه به خوشبختي برسيم ، دريغ از اينكه خوشبختي همين سه سال از عمرمان بود كه طي شد.
لطفا نظر خود را در مورد اين مطلب اعلام كنيد.
ارتباط يك خيابان دوطرفه
مهدي قدمي
رعايت نكته هاي اساسي به شما كمك مي كند كه در زندگي و ارتباط با ديگران در زمينه مسائل شخصي ، احساسي ، اجتماعي و پولي انسان موفقي باشيد.
- تمامي كارهاي روزانه ما به شكلي ارتباط محسوب مي شوند.
سراسر زندگي ما پر از پيام هاي شفاهي و غير شفاهي ، ارادي و غير ارادي است. زبان تنها وسيله اي نيست كه مي توان با آن ارتباط بر قرار كرد. كلماتي كه از طريق زبان براي ايجاد ارتباط در زمانهاي خاص ، مواقع ضروري يا غير ضروري جاري مي شود ، تنها بين هشت تا بيست و چهار درصد پيام ما را انتقال مي دهند. لباسي را كه هر روز مي پوشيم ، زيورآلات و ملزوماتي را كه به خود آويزان مي كنيم ، مدل مو و ... نشان دهنده تصويري است كه از خودمان در ذهن داريم. همگي اين پيام ها نشان مي دهد كه چه احساسي در مورد خودمان داريم و انتظار داريم كه ديگران با ما چگونه برخورد كنند و رفتارشان در برخورد با ما چگونه باشد. وقتي لوازم شخصي خود را روز ميز مي گذاريم پيام ديگري را درباره خود به ديگران منتقل مي كنيم. در مورد نحوه راه رفتن و نوع نشستن هم ، احساسات و گرايشهاي ما روشن مي شود.
- چگونه حرف زدن ، تاثير مهمي بر چگونه گوش دادن مخاطب دارد.
كلماتي كه بر زبان مي آوريم داراي پيامهاي بي شماري هستند. حجم و آهنگ صدا ، نوع نگاه كردن ، وضعيت ايستادن ، نحوه خم شدن سر ، همگي به شنونده كمك مي كند تا كلمات ما را مورد ارزيابي قرار دهد و منظور آن را بفهمد. در حقيقت مردم از طرز گفتار ما ، درباره ما قضاوت مي كنند. شايد ما در هنگام صحبت كردن با مخاطب ناخودآگاه مراقب اين موارد نباشيم ، اما بايد دقت كنيم كه راه و روشي كه براي حرف زدن استفاده مي شود دقيقا مرتبط با كليه حركاتي است كه ما عمدي يا غير عمدي از آنها استفاده مي كنيم.
در خيلي از موارد پيش مي آيد كه يك مطلب به راحتي متفاوت با منظور گوينده آن شنيده مي شود. پس بطور كلي بايد بگوئيم ارتباط واقعي كلماتي است كه شنونده آن را با هدف و منظور خود دريافت مي كند. به عبارت ديگر در هنگام گفتگو با ديگران فقط حسن نيت ما براي گفتن يك مطلب يا برقراري ارتباط كافي نيست ، بلكه نحوه حركات و بيان ما بايد بطور صحيح و سالم هدف و منظور ما را مشخص كند.
- چگونگي شروع گفتگو ، نتيجه و هدف گفتگو را مشخص مي كند.
بارها برايمان اين اتفاق افتاده است كه به دليل برداشت نادرست در شروع يك گفتگو ، منظور گوينده را يكسره كج فهميده ايم. پس ، اگر مراقب نباشيم همان چند كلمه اي كه در ابتداي سخن گفتن بكار مي بريم كافي است كه ديگران برداشت نادرستي از سخنان ما داشته باشند و موجب مي شود كه باعث ناراحتي و آزار آنها شود. به همين علت است كه بخش زيادي از موفقيت در هر ارتباطي به نحوه شروع صحبت هايمان بستگي دارد.
- ارتباط واقعي مانند يك خيابان دوطرفه است.
در يك ارتباط خوب و كامل دو عامل مهم دخالت دارند. خوب صحبت كردن و خوب گوش كردن ، بطوريكه تمام منظورها در آن روشن باشد. بنابراين اگر به خودمان به قبولانيم كه ديدگاهها و اهدافمان را بطور روشن و قانع كننده بيان كرده ايم ، موفق به ايجاد يك ارتباط نيستيم. بلكه فقط مانند يك سخنران و كسي كه مي خواهد پند و اندرز بدهد وقت خود را تلف كرده ايم. پس اگر دوست داريد كه رابطه شما با موفقيت و كاميابي انجام بگيرد ، سخنان و حرفهاي طرف مقابلتان را هم كامل بشنويد و آن را با تمام وجود درك كنيد تا ارتباط بصورت دوطرفه ايجاد شود.
- ارتباط يك رقص است.
درست است كه گفتگو (ردو بدل كردن خبرها و دانستنيها) ارتباط دو طرفه ناميده مي شود ، اما در واقع ارتباط به همين جا ختم نمي شود. به عبارت ديگر وقتي كه در مورد يك مطلب با يك نفر يا با براي يك جمع متفاوت صحبت مي كنيم ، هر بار آن را به شكل تازه اي بيان مي كنيم چرا كه در فاصله هاي پيش آمده بين گفتگوها زمان بيشتري داريم تا در مورد مطالب بيشتر فكر كنيم و شايد نكاتي تازه به زهنمان برسد كه آن را در سخنانمان بكار ببريم. كساني كه حرف ما را مي شنوند بدليل تجربه هاي گذشته خودشان و عقيده هاي متفاوت ، هركدام برداشتهاي متفاوتي از گفته هاي ما دارند و در نتيجه روابط متفاوتي نيز برقرار مي گردد كه در اينجا رقص ارتباط بوجود مي آيد. آيا تا به حال با اين موضوع برخورد كرده ايد كه به آساني مي توانيد مطلب خاصي را با فردي در ميان بگذاريد اما وقتي مي خواهيد در مورد همين موضوع با شخص ديگري گفتگو كنيد نمي توانيد مطالب خود را به درستي شرح بدهيد. علت اين امر تمامي حركات و رفتارهايي است كه در حين رابطه بين شما و طرف مقابل بر قرار مي شود.
شيواخورسند- مونا محسنی- پروانه اله داد
در نظر سنجی ای که از دانشجویان خبر نگاری پودمانی ورودی 83 در مورد میزان رضایت آنان از دانشکده انجمن صنفی روزنامه نگاران انجام شد 22نفر از آنان پاسخگو بودند که نتایج آن به شرح زیر است:
1-63 درصد پاسخگویان را خانمها تشکیل دادند.
2-77 درصد پاسخگویان 30-20 سال سن داشتند.
3- 54 درصد پاسخگویان شاغل بودند.
4- 81 درصد پاسخگویان از تحصیل در دانشکده راضی نبودند.
5- 77 درصد پاسخگویان مایل به ادامه تحصیل در این دانشکده نبودند.
6- 41 درصد پاسخگویان برخورد عوامل دانشکده با دانشجویان را ضعیف می دانند.
7- 81 درصد پاسخگویان از کارت دانشجویی خود در داخل و خارج از دانشکده استفاده ای نکرده اند.
8- 77 درصدپاسخگویان معتقدند که اگر شخصی برای تحصیل در این دانشکده از آنان راهنمایی بخواهد او را از تحصیل در این دانشکده منصرف می کنند.
9- 86 درصد پاسخگویان معتقدند امکانات دانشکده پاسخگوی نیازشان نبوده است.
10- 41 درصد پاسخگویان سطح علمی دانشکده را نسبت به دانشکده های دیگر علمی کاربردی ضعیف ارزیابی کرده اند.
11-50 درصد پاسخگویان انتقاد و پیشنهاد در زمینه های مختلف به دانشکده داشته اند و بیان کرده اند که رسیدگی نشده است.
12- 54 درصد دانشجویان معتقدند بیشترین نقاط ضعف دانشکده به نحوه مدیریت دانشکده و از جانب آن ناشی می شود.
13- 72 درصد دانشجویان هدفشان را از تحصیل در این دانشکده کسب علم بیان کرده اند.
14- 68 درصد پاسخگویان به هدف خود(کسب علم)نرسیده اند.
15- 50 درصد پاسخگویان آمادگی فعالیت و حضور در زمینه تخصصی خود در اجتماع را ندارند و 50 درصد اعلام آمادگی کردند.
دوست عزیز عمر تحصیل ما در این دانشکده با همه خوبی و بدی اش به پایان رسید و مهم چگونه ادامه دادنمان بعد از این است.
امیدوارم که همگی به جایی که باید و لیاقتش را داریم (درجات عالی) برسیم و همگی از بهترین و مفیدترین خبرنگاران باشیم و همیشه به یاد هم باشیم وبا افتخار از یکدیگر یاد کنیم.
آرزومند آرزوهای شما.
سوالات نظر سنجی:
به نام زیباترین آغاز
دانشجوی گرامی سلام،
پرسشنامه موجود به منظور ارزیابی" میزان رضایت شما از دانشکده انجمن صنفی روزنامه نگاران" می باشد .بدیهی است که با دقت در پاسخگویی به سوالها ما را یاری می کنید،از همکاریتان سپاسگذاریم.
1-جنس
1.زن 2.مرد
2-سن؟
30-20 40-30 50-40 50به بالا
3-شاغل هستید یا خیر؟
1.بلی 2.خیر
4- از تحصیل در این دانشکده راضی هستید؟
1.بلی 2.خیر
5-آیا مایل به ادامه تحصیل در این دانشکده میباشید؟
1.بلی 2.خیر
6- نحوه برخورد عوامل دانشکده با دانشجویان را چگونه می بینید؟
1.ضعیف 2.متوسط 3.خوب 4.عالی
7-آیا تا به حال کارت دانشجویی تان مورد قبول و استفاده(داخل و خارج از دانشکده) قرار گرفته است؟
1.بلی 2.خیر
8-اگر شخصی برای تحصیل در این دانشکده از شما راهنمایی بخواهد چه می کنید؟
1.تحصیل در این دانشکده را به او پیشنهاد میکنم
2.او را از تحصیل در این دانشکده منصرف میکنم
9-امکانات دانشکده پاسخگوی نیاز های شما بوده است؟
1.بلی 2.خیر
10-سطح علمی این دانشکده را نسبت به دانشکده های دیگر علمی کاربردی چگونه ارزیابی می کنید؟
1. ضعیف 2.متوسط 3. خوب 4.عالی
11-آیا تا به حال انتقاد یا پیشنهادی درزمینه های مختلف به دانشکده و عوامل داشته اید؟آیا به آن رسیدگی ویا جامه عمل پوشانده شده است؟
1.بله-بله 2.بله-خیر 3.خیر—
12-به نظر شمابیشترین نقاط ضعف دانشکده در چیست؟
1.مدیریت دانشکده
2.مسئولین دانشکده
3.سطح علمی دانشکده
4.امکانات و خدمات
13-هدف و انگیزه شما از تحصیل در دانشکده چه بوده است؟
.1کسب علم 2.کسب مدرک 3.سرگرمی 4......
14-آیا به هدف خود رسیده اید؟
1.بلی 2.خیر
15-آیا آمادگی فعالیت در زمینه تخصصی تان را در اجتماع دارید؟
1.بلی 2.خیر
جبران خلیل جبران:
نا امیدی،رسوب ذوق و حسی گنگ است
فقط انسانیت
آناهیتا صفوی
توی یکی از همین خیابان های این شهر سلوغ و پر از دود و سروصدا با انواع و اقسام آدم هایی که از صبح تا شب برای گذراندن امرارمعاش تلاش می کنند و هرکسی با انجام کاری خودش را سرگرم زندگی می کند. یکی راننده تاکسی، یکی پزشک، مهندس، بازاری یکی دستفروش و یکی هم نویسندۀ قابلی که شاید می توانست یک روزی برای خودش کتابفروشی بزرگی داشته باشد با یک عالمه مشتری های اهل کتاب و محلومات. اما حالا چی زیر یک سایبان کوچک پایین راه پله یک کتابفروشی همین خیابان های بالاشهر مشغول فروختن کتابهایی که برای نوشتن هر خط آن روزها و شب ها زحمت کشیده، یک پیرمرد کهنسال و عبوس که چهره گرفته آن گله از روزگار دارد. غلامرضا کمالی بنا می گوید:
من عاشق نویسندگی بودم از همون اول، همیشه پیش خودم فکر می کردم من یه روزی بلاخره نویسنده می شم، یک عالمه کتاب می نویسم و توی یک کتابفروشی بزرگ همه آن ها به کسانی که می دونستم اهل کتابند می فروختم. نه به کسانی که فقط بگذارند کتاب ها در کتابخانه منزلشان خاک بخورد فقط برای اینکه به دیگران نشان دهند اهل کتاب خواندن هستند.
موفق شدید:
من تمایلی به بازگوی زندگی شخصی ام ندارم چون کتاب های من نیمی از زندگی تباه شده من است و دوست دارم با دست نوشته خودم چاپ شود نه با دست نوشته کس دیگری. تو این شهر شلوغ که هرگوشه آن ممکن است روزی گوشه ای باشد برای کسب و کار مردم، من هم امروز گرفتار آن شده ام.
گر کسی شما را ببیند ناراحت نمی شید؟
من از صبح تا بعد از ظهر اینجام همه آدم ها من و می بینند و کتاب های مرا می خرند. اگه کسی هم از آشناهایم مرا ببیند که دستفروش شدم به اون هم یه کتاب می دم تا بداند چرا؟ گله ای ندارم چون خدا بزرگه و هوای مرا داردمثل همیشه چون کسانی که این روزگار را برای من ساخته اند به روزی خودشان گرفتارش می شوند. نویسنده ای که رشته ادبیات را در دانشگاه تهران گذراند و سالیان سال برای نوشتن زحمت کشید و همه برای بردن کتاب هایش اشتیاق داشتند حالا باید با دست خود کتاب هایش را جلوی مردم دراز کند.
اشک در چشمانش حلقه می زند و می گوید «فقط انسانیت».
حرف هایی برای گفتن و شنیدن، نه گفتن و نشنیدن...
اگر من رئیس جمهور بودم...
شهناز خسروی
شاید رئیس جمهور آینده مملکت تو باشی! کسی چه می داند؟! راستی اگر رئیس جمهور بودی چیکار می کردی؟
آدم ها خیلی متفاوتن، آرزوهاشون هم متفاوته. بعضی از آرزوها کوچیکن، بعضی ها هم بزرگ، خیلی بزرگ، آنقدر که نمیشه بهشون فکر کرد. مثل همین آرزوی رئیس جمهور شدن. ولی مگر صدام معدوم وقتی که مرغ و خروس های همسایه رو می دزدید، فکر می کرد یه روز رئیس جمهور بشه؟
ببخشید، قصد توهین نداشتم، خدا نکنه شما روزی رئیس جمهوری مثل صدام بشید. فقط می خواستم بگم هیچ چیز دور از ذهن نیست، در مثل هم هیچ جای مناقشه نیست. پس به آرزوهاتون پروبال بدین، همینطور به رویاهاتون، اگه هیچوقت رئیس جمهور نشدید، دست کم یه بار تو عالم رویا اونو تجربه کردید و همینطور به مشکلات و موانعی که احیاناً سر راه رئیس جمهور وجود دارد.
شاید بد نباشد بدونید. این فکر از کجا به ذهن من رسیده!
سال ها پیش یه روز تو مطب یه دکتر خانمی به من گفت: هیچ می دونید شما خیلی شبیه ملکه هستید/ در حالی که عکس خودم را که افتاده بود روی شیشه میز وسط هال نگاه می کردم، گفتم: کسی چه می داند؟ شاید ملکه آینده مملکت من باشم! آخه دیدم چندان هم بیراه نگفته، گونه ها و بینی بزرگم به ملکه بی شباهت نیست، شاید همین کافی باشد برای ملکه شدن!
اما زمان زیادی نگذشت که ملکه نگون بخت با اشک و آه و حسرت کشور را ترک کرد. یعنی از کشور رانده شد و من ماندم و آرزوی بزرگ ملکه شدن! نه، جدی نگیرید. خیلی پیش تر از اینها، وقتی که مشت هایم را گره می کردم و به همراه هموطنانم شعار «مرگ بر شاه» سر می دادم، به این نتیجه رسیده بودم که عمر ملکه و ملکه ها به سر آمده.
... دروغ چرا بعد از انقلاب گاهی به ریاست جمهوری فکر می کنم ولی متأسفانه با یک مانع بزرگ مواجه هستم. طبق قانون اساسی کشور ما، رئیس جمهور باید از رجال مذهبی و سیاسی واجد شرایط باشد و هنوز که هنوز است من نفهمیده ام تعریف «رجل» چیست؟
عجالتاً تاروشن شدن قضیه روزنامه نگار شده ام. فاصله ی زیادی هم با ریاست جمهوری ندارد. حالا رکن سوم دمکراسی نه، رکم چهارم! زیاد توفیری نداره بگذریم، امروز می خواهیم شما را با آرزوی دیرینه ام شریک کنم. صادقانه بگویید: اگر رئیس جمهور بودید چیکار می کردید؟ «نیما» 20 ساله، دیپلم: من قبل از هرچیز در زمینه های مختلف به مردم آزادی می دادم از جمله آزادی بیان، به مطبوعات این اجازه را می دادم که راحت حرفشان را بزنند حتی اگر بر علیه من بود و هیچ نشریه ای را تعطیل نمی کردم.
«نیما» که هنرجوی موسیقی است می پرسد: «تا کی باید صدای ساز و آواز هنرمندان بزرگ کشورمان را از لابه لای صخره ها و جنگل ها و... بشنویم؟ من اگر رئیس جمهور بودم از مسئولان تلویزیون می خواستم از پخش تصاویر مربوط به آلات و ادوات موسیقی دریغ کنند و همینطور از پخش صدا و تصویر هنرمندان واقعی این مرز و بوم.
درد دل های نیما گویی تمامی ندارد. دستی به موهایانبوه و بلندش می کشد و می گوید: می دانید صنعت توریسم، اگر مورد حمایت قرار گیرد، می تواند چه پشتوانه ی عظیمی برای اقتصاد ما باشد؟ ما باید در نحوۀ برخورد با این صنعت درآمدزا تجدیدنظر کنیم از جمله در شیوۀ رفتارمان با توریست هایی که به کشور ما می آیند.
من اگر رئیس جمهور بودم، از آثار باستانی که سرمایه ی ملی محسوب می شوند، نگهداری می کردم و از ساخت و ساز در محدودۀ آثار باستانی، خطری که میدان نقش جهان اصفهان و چند مکان تاریخی دیگر را تهدید می کند، جلوگیری می کردم و اجازه نمی دادم به بهانۀ احداث یک سد پاسارگاد با آن عظمت و قدمت به زیر آب برود. نیما باز هم می گوید، از ضرورت بیمه عمر، بهداشت عمومی و... تا آوردن پول نفت سر سفره های مردم.
«پانته آ» خواهر 17 ساله ینیما معتقد است رئیس جمهور نباید جناحی عمل کند. وی ضمن تأیید صحبت های برادرش بیان می کند: اگر من رئیس جمهور بودم، وزرا و سایر مسئولین را براساس شایستگی انتخاب می کردم و نه ملاحظات خاص. در یک کلام اصل را بر ضابطه می گذاشتم نه رابطه. «ویریا» 16 ساله، دانش آموز سال سوم دبیرستان، علیرغم حالت جدی چهره اش به این سوال با طنز پاسخ می دهد، طنزی کزند و تلخ آمیخته با رویایی شیرین:
اگر من رئیس جمهور بودم، تمام کلاس های کنکور را تعطیل می کردم و مسئولان آنها را به عنوان جنایتکار جنگی، محاکمه و اعدام می کردم چون جنگ روانی راه انداخته اند!!...
مدارس غیرانتفاهی را از سیستم آموزشی حذف می کردم، ورزشی های مفرحی مثل اسکی، شنا، قایقرانی و اسب سواری را مجانی می کردم!!...
کاری می کردم که هیچ کس دغدغۀ فردا را نداشته باشد و هیچ پدری شرمندۀ بچه هایش نشود. «فرشید» 22 ساله پژوهشگر جوانی که چند طرح پژوهشی در زمینه های مختلف علمی و نظری را در کارنامه ی خود دارد، چنین عنوان می کند: «من قبل از هر چیز به کارهای تحقیقاتی بهای دادم، چه در حیطۀ علمی و چه در زمینه های نظری».
این پژوهشگر جوان چنین ادامه می دهد: «اگر من رئیس جمهور بودم، انجمن روانشناسان ایران را تقویت می کردم و ذهن مردم از روستایی و عشایری گرفته تا بالای شهرنشین های مرکز را درخصوص دانش و اطلاعات روانشناسی – در حیطۀ حقوق بشر – بمباران می کردم. در حوزۀ اقتصاد نیز سعی می کردم در وهله ی اول از اقتصادهای بزرگ دنیا کپی برداری کرده و با دخالت دادن ذهن ایرانی و باتوجه به ویژگی جامعه ایرانی در جهت رسیدن به اقتدار اقتصادی تلاش کنم.»
«محمد» 22 ساله دانشجوی خبرنگاری، با خنده می گوید: «خدا نکند آن روز برسد که قحط الرجال باش و من رئیس جمهور شوم. ولی اگر من رئیس جمهور بودم، تا جائی که امکان پذیر بود، چه در زمینۀ سیاست داخلی و چه در عرصه ی سیاست خارجی، فضای باز سیاسی ایجاد می کردم. از آزادی بیان، مطبوعات، احزاب و سایر نهادهای مدنی حمایت می کردم. در زمینه ی سیاست خارجی با ادامۀ سیاست تنش زادی آقای خاتمی با همۀ کشورهای جهان تعامل برقرار می کردم. از جمله در شکستن دیوار بلند بی اعتمادی بین ایران و آمریکا پیش قدم می شدم، ممکن است این امر ظاهراً با آرمان های اوایل انقلاب فعایرت داشته باشد. ولی به لحاظ شکسته شدن تحریم ها و تسهیل روابط تجاری بین ایران و غرب، می تواند موفقیت های بزرگ اقتصادی نصیب ایران بکند و نیز منافع دیگری چون خروج از انزوا. این دانشجوی جوان حمایت از بخش خصوصی را که به اعتقاد وی با ایجاد رقابت در عرصه ی تولید، رونقی و شکوفایی اقتصادی را به دنبال دارد، از دیگر اقدامات خود در صورت رئیس جمهور شدن می خواند. وی سپس با طنز اضافه می کند: «اگر هیچ کدام از این اقدامات عملی نبود، از گوجه فرنگی فروشی سر کوچه، چند شعبه در نقاط مختلف تهران احداق می کردم تا همۀ شهروندان تهرانی به سهولت به گوجه فرنگی ارزان دسترسی پیدا کنند! فقط گوجه فرنگی، نه میوه یا سبزیجات دیگر!... و حتماً هواپیماهای لوکسی را که از سلطان برونتی خریداری شده، سواری شدم چون کاری است که شده، حالا چرا ناشکری کنیم».
«غزال 25 ساله، مهندس ژنتیک» در پاسخ دادن به این سئوال مقاومت می کند و می گوید من که نمی توانم رئیس جمهور شوم چون یک زنم. تازه رئیس جمهور شدن، امکانات آنچنانی می خواهد که من ندارم. ولی درنهایت در مقابل این وسوسه کوتاه می آید و چنین اظهار می دارد: «نمی گذاشتم ثروت در میان اقشار خاصی انباشته شودو سعی می کردم آن را بین همه مردم تقسیم کنم».
این مهندس جوان که دختر یک شاعر، آهنگساز و خواننده ترانه های محلس است، نمی تواند فارغ از دغدغه های پدر، یعنی هنر و فرهنگ بومی به وظایف رئیس جمهور بیندیشد و ضمن اشاره به لزوم برقراری بیمه هنرمندان عنوان می کند: «فرهنگ بومی شامل موسیقی، زبان، لهجه، لباس و... را تقویت می کردم». وی معتقد است که مردم هر منطقه باید با فرهنگ خاص خود و به تعبیر او شناسنامه وارد دهکده ی جهانی شوند و می افزاید: «مردم اگر شناسنامه نداشته باشند، در یک فرهنگ آشفته غرق می شوند».
وی ادامه می دهد: اگر من رئیس جمهور بودم از منیه فعالیت گسترده در عرصه های سینما، تئاتر، موسیقی و آنچه را که سبب رفاه معنوی انسانها می شود، فراهم می کردم.
در نظام آموزشی تحولات بنیادین ایجاد می کردم، به طوری که افراد از همان سنین کودکی یعنی در دبستان و پیش دبستانی با الهام از محیط برای زندگی اماده شوند، سعی می کردم در این مقاطع، مطالب درسی نه در فضای خشک مدرسه ای بلکه در قالب برنامه های تفریحی هنری و جذاب به کودکان ارائه شود و در سال بعد یعنی در دبیرستان، برای مشاغل آینده استعداد سنجی و آماده شوند.
ایجاد تسهیلات برای کشاورزان، انتقال مرکزیت از کلان شهر تهران و... موارد دیگری است. که «غزال» به آنها اشاره می کند.
«پگاه» 22 ساله دانشجوی رشته ی کامپیوتر می گوید: «اصلاً دوست ندارم رئیس جمهور شوم چون به سیاست علاقه ای ندارم ولی اگر روزی این مهم. که زمانی امکان پذیر است که تساوی حقوق زن و مرد محقق شده باشد به عهده ی من گذاشته شود، انتخاب افراد مسئولیت پذیر، کارآمد و نخبه، برای در دست گرفتن امور جاری مملکت را در اولویت کار خود قرار می دادم».
این دانشجوی جوان، دادن آزادی در تمامی امور و برقراری امنیت، سعی در کاهش میزان فقر، توجه به مسائل جوانان از جمله معضل بیکاری با توجه به جمعیت جوان کشور، از برنامه های خود در صورت رئیس جمهور شدن می خواند و می افزاید:
«اکثر این موارد در برنامه همۀ کسانی که تا کنون به این مقام نائل آمده اند، وجود داشته ولی اجرای آنها محقق نشده است. شاید روزی یکی از همین جوانان بتواند این خواسته ها را تحقق باشد.»
وی که علاقمندی اش به فلسفه در لابه لای گفته هایش موج می زند، در پایان از قول ارسطوی می گوید: امید، رویای انسان بیدار است».
آقای رئیس جمهور! حرف های دل جوانان ما را شنیدید! همان هایی که شما برخلاف بسیاری از نسل انقلابی ها، آنها را «آرمان خواه تر از نسل 57 می دانید». گفته بودید: «این نسل نباید نگاه و تلاش ما را داشته باشد و به آنچه که ما قانع بودیم، قانع باشد». گفته بودید: «آنها نباید بایستند». و نیک می دانید، آنها به آنچه ما داشتیم، قانع نیستند و نیز می دانید آنها همواره نسل ما، نسل من و شما را سرزنش می کنند، ما به آرمان گرایی خود می بالیم و آنها خیلی ساده آن را نوستائوری می خوانند.
ظاهراٌ شکاف عمیقی بین ما و نسل سوم حادث شده است ولی وقتی که پای صحبت های آنها می نشینیم، همان هایی که به قول شما «شاید ظاهرشان در فضای آرمانی نیست ولی عمیقاً آرمانی و عدالت خواه هستند»، می بینید که حرف های بسیاری برای گرفتن دارند. حرف هایی برای گفتن و شنیدن و نه گفتن و نشنیدن.
فریاد بی صدا
فاطمه همامی
لاحول ولا قوۀ الابالله العلی العظیم
همین اول می خواستم از آن دسته از مسئولین دانشگاه (البته تعدادشان هم زیاد نیست) که تلاش وافری را در جهت ایجاد رضای رکود و سکوت بین دانشجویان دارند، تشکر کنم... می دانم که تشکر کافی نیست، زحمتی که این دوستان می کشند، اصلاً قابل ستایش نیست.
همین دوم می خواستم از آن دسته از دانشجویان دانشگاه (البته این ها هم تعدادشان زیاد نیست) که تلاش وافری را در جهت ایجاد رکود و سکوت و رشد و پیشرفت دانشجویان دارند تشکر کنم می دانم که تشکر کافی نیست. خسته نباشید هم باید. عرض کنم... همین.
ناراحت نشید دوستان، شما این جوری به این فرضیه نگاه کنید: این دسته از مسئولین و دانشجویان واقعاً دارند برای ما کار می کنند، ما دیگر می توانیم راحت سرمان را بیندازیم توی کتاب و درس بخونیم و دیگه به هیچ چیزی کاری نداشته باشیم؛ اینطوری خب موفق تریم! دوبار تشکر کردم حالا می خوام از همه ی دانشجویان گله کنم. من نمی دانم چرا این دانشجویان محترم اینقدر قدرنشناس هستند، مرتب از وضع ساختمان دانشگاه شکایت می کنند. اگر دانشگاه ما مثل بعضی از دانشگاهها چند تا اتاق 4×3 با یک حیاط کوچک داشت می خواستند چه کار کنند. مثلاً همین آب خوری ببینید که چقدر بزرگ و چند تا شیر آب داره، یادش بخیر الان که ما پایین هستیم و تا تشنه بشیم می ریم سراغ آب سردکن، اولای ترم از طبقه ی سوم تا به حیاط کلی امام حسین رو یاد می کردیم البته این کار و کردن به خاطر همین حتی نمی گذاشتند از شیر آب آشپزخانه استفاده کنیم که بیشتر با امام حسین هم دردی کرده باشیم.
برای بار سوم می خوام از مسئولین برای سلف غذاخوری بوف و دادلی کمال قدردانی را داشته باشم که در هیچ دانشگاهی در دنیا به دانشجویان پیتزا یا ساندویج 1800 تومانی به بالا داده نمی شود. چون آنقدر این دانشگاه با کلاسِ حتی یک بوفه هم نداره که بچه ها با کیک یا ساندویچ های 250 تومانی خودشان را سیر نکنن باید بروند بوف 5 یا 6 هزار تومان پیاده بشوند یا اگر خیلی پول ندارند باید برن دادلی 2000 تومان ساندویچ نوش جان کنند (باز خدا خیرش بده فلافلی زد) اما اصلاً ناراحت نباشید چون از اول ترم تا حالا چندین بار گفته شده ساختمان قرار عوض بشه من که مطمئن هستم قبل از اینکه ما بریم عوض می شود، عمراً! اگر از وضع جوی و ساختمان بساز بفروش (بنداز) بگذریم می خوام برای بار چندم از برنامه ریزی توپی که مخصوصاً ترم پیش گزراندیم تشکر کنم، ولش کن نگم بهتره که از ساعت 1 تا 4 چه کار می کردیم هرچند به قول شاعر گذشته ها گذشته مخور غم گذشته اما خدا کند دیگه برای بچه های جدید تکرار نشه چون واقعاً سخته، شاید به قول بچه ها ما موشهای آزمایشگاهی هستیم برای بچه های جدید اوضاع درست می شه، حتماً! ما که بخیل نیستم ایشاالله.
دیگه تشکر نمی کنم... قول می دم!
اما خدایش چرا هر بلایی قرار نازل بشه تو این دانشگاه باید سره ما بیاد پس کی می خوان به فکر بچه های این کلاس باشند خدا کند حداقل برای کارورزی کمکمون کنند اذیت نشیم یک چیز دیگر آخرش بگم و خداحافظ چون دل خیلی از بچه ها از این که یک سال برای کارشناسی عقب افتاده پره اگه او سه، چهار نفری که امتحان دادن و موفق شدند و ایشاالله همیشه موفق باشند مشکل داشتند همه شون نتونستن به بچه های دیگه خبر بدهند اشکال نداره اما دانشگاه چرا، چرا آنقدر توی اطلاع رسانی ضعیف عمل کرد آخه مگه دانشگاه هم با کسی رقابت داره مگه چی می شه به بچه های دیگر هم خبر می دادند، ما که امسال توی دانشگاه بودیم متوجه نشدیم وای به حالمون سال دیگه از همه جا بی خبر معلوم نیست چه آینده ی فوق دیپلومی در انتظارمون هست چون همین باشگاه خبرنگاران جوان که هیچکی آدم حسابش نمی کنه کمتر از لیسانس خبرنگار نمی گیره خدا به دادمون برسه.
اما حالا جدی جدی می خوام از آقای دکتر رستمی برای انتخاب بعضی از استادها مثل خانم رستگار دفعتی و... و آقای رضایتان ایلچی و خلیلی و سپهری و... تشکر کنم که باعث دلگرمی بچه ها و موندگاریشون توی این دانشگاه بودند.
اگر هم می بینید این مطالب بی نمک شد، (که بی نمک هم نشد) به خاطر این بود: اونایی که دلشون برای فرهنگ طنز در جامعه می سوزه، کاری بکنن و مطلبی بنویسن و یه جوری جلوی مارو بگیرن و گرنه...
ببخشید... خستتون کردم، تا بعد... یا علی.