تبليغاتX
تابستان 86

عكس ها از علي خرسندي و شهناز خسروي

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 0:33 |
تهمينه حدادي و پاهاي اندرسون

 

 

در سواحل بالتیک

 

 

سفرنامه ی دانشجویان انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران به دانمارک

 

تهمینه حدادی

 

 

 

 

 

مقدمه:آنچه می خوانید تنها منعکس کننده عقاید و نظرات شخصی خودم است.گزارشی که می خوانید تخصصی نیست چون وبلاگ جایگاه بررسی و  تحلیل آموخته هایمان نیست.

  

1-     ما چهار نفر بودیم و من نیازمند یک فضای جدید  .آنچه که مرا خوشحال می کند سفر است .خوب می دانستم که باید این تجربه ی جدید را بچسبم و تجربه ای را کسب کنم که شاید دیگر هیچوقت تکرار نشود.پس عزمم را جزم کردم تا خوش باشم.بارم را بستم .ویزا و بیمه و جمع آوری حق التحریرهای متفرقه و مصاحبه ی انگلیسی غافل کننده ی سفارت ........صبح موقع راهی شدن دختر همسایه با کاسه ی آب سراغم آمد .ساعت چند بود؟ پنج.

2-     بهترین تجربه ی سفر هرکس می تواند اولین سفر خارجه اش باشد.بهترین لحظه ی سفر برای من زمانی بود که هواپیمای ایران از باند فرودگاه امام خمینی کنده شد تا مرا به سمت یک دنیای متفاوت ببرد .مدت ها بود که آسوده نبودم....پشت سرم رد پای آدم ها و اتفاق هایی بود که جایشان گذاشتم.

3-     من،شهناز خسروی،علی خرسندی و ساره هنرکار.ما در دنیای متفاوت!.دنیای متفاوت را زمانی حس کردم که زنی در هواپیما حالش بد شد.هواپیما هنوز به زمین ننشسته درب باز شد و دکترها و پرستاران ریختند تو ....از راهرو که رد می شدیم آدم ها و اشیاء شفاف بودند .اولین چیزی که دیدم  یک دنیای بدون دود بود !

4-     دانمارک کشور کوچکی است .انقدر که قطار هایش بی کوپه است  و دخترانش سوار بر قطار راهی این شهر و آن شهرند و بیست دقیقه راه برایشان خیلی است! دانمارک کشوری است با 5 میلیون جمعیت و یک و نیم میلیون تیراژ روزنامه .قبل از رفتن؛  تحقیقات زیادی درباره ی وضعیت روزنامه ها در ایران داشتیم.آنچه که ماحصلش بود این بود که پرفروش ترین روزنامه ایران 230000 تیراژ دارد!!!!!!!!!!!دانمارک کشوری است با شبکه های متعدد تلویزیونی .با کامپیوترهایی که زبان فارسی را می فهمند.با مردمی که برایشان مهم نیست که توروسری به سر داری و تو آنجا به یک چیز فکر می کنی.به اینکه چرا در کشور خودت جمهوری اسلامی ایران به خاطر چادرت زیر نگاه ها له می شوی و در دیار کفرستان!!!!!!!!!!!!!!!!!!تو را زن نمی بینند ، تو را مسلمان نمی بینند،تو را انسان می بینند  با تمام حقوق و عقاید مخصوص به خودت؟!!!

5-     ما آن جا نان و نمکشان را خوردیم و خیلی زشت است که این ها را بنویسم.اما چه کنم که مجبورم !آن ها خنگند .دانشجویانشان حتی به اندازه ی ما کاردانی ها هم نمی دانند !تقصیر خودشان هم نیست. آن ها هیچ دغدغه ای ندارند. نه مشکل خاورمیانه ای دارند ،نه  مثل ما حاصل جنگ و حکومت نظامی اند ، آنها نمی دانند تحریم چیست!آنها هیچ وقت به خود کشی فکر نمی کنند، آنها نمی دانند که دنیای دیگری هم وجود دارد ! دخترهای هم سن و سال من در آنجا نمی دانستند صف نفت و شیر کوپنی چیست!مستخدم های آنجا اصلا شبیه خانمی که می آید و به خاطر شیمیایی بودن شوهرش حیاط ما را می شورد و شب ها می رود و از شوهر شیمیایی اش کتک می خورد نبودند.آنها نمی دانند سانسورو فیلتر یعنی چه!!! پول دکترشان از مالیاتشان کم می شود ،آنها عین ما بقیه ی سریال ها را خودشان تشخیص نمی دهند. این می شود که  ما از اول صبح تا آخر شب در حال مبارزه و تفکریم و سلول های خاکستری مان در حال جوش و خروش اند و آنها آکبندند وبه دلیل این آکبندی است که کتاب می خوانند و درست فکر می کنند و ما هوشمان می رود پی بدبختی هایمان .آنجا به راستی ایمان آوردم که ما داریم با تمام هوش و عقلمان به قعر دریا سقوط می کنیم.

6-     ساعت 10 صبح مغازه ها و بانک ها باز می شود و ساعت 4 بعداز ظهر دیگر وقت تفریح است .کافی شاپ ها ، دیسکوها ، کارناوال ها و گداهایی که موظفند با اشاعه ی موسیقی کسب در آمد کنند در خدمت شمایند. شما هم که مسلمانی وارد هر رستورانی می شوی گارسون ها خود برایتان گوشت حلال و حرام راتقسیم بندی می کنند.

7-     آنچه که مرا دیوانه می کرد رنگ زرد و نارنجی ساختمان ها بود.رنگ  قرمز و نارنجی وموهای طلایی مواجی که در بادهای موسمی مرا به به درون کارتن های کودکی ام می کشید.

آنچه مرا دیوانه می کرد دوچرخه سوارانی بودند که راهی ادارات می شدند.آنچه که دوست داشتم قدم زدن های تک نفره ام بود و هواهایی که در ریه هایم ذخیره می کردم.آنچه آزارم می داد امنیت بود و چراغ های قرمزی که دوچرخه ها هم پشتشان می ایستادند .هیچ مغازه ای کرکره نداشت.هیچ دوچرخه ای قفل نداشت و ما در آرزوی دیدن یک پلیس ماندیم.من در حسرت این ماندم که یک روز آدم هایی که از کنارم رد می شوند نگویند:hi.how r u? good morning

من دردیدن  حسرت دعوا در خیابان های آنجا ماندم. من در حسرت شنیدن کلمه ی ....ماندم.آخر به فحش های خواهر مادری که ما مسلمان ها به هم می دهیم عادت کرده بودم.

 ما خیلی پیاده روی کردیم.اوفه وستربرگ جلو می افتاد و ما به دنبالش .او و بارانی بلندش، او و پیپش و ما دانشجویانی که برای بازدید از رسانه ها و روزنامه ها رفته بودیم.کجاها رفتیم؟

Politikan,ritziu,nordysk )نامها را آنطور که تلفظ می کنیم نوشتم)دیگر کجا رفتیم؟ مدرسه ی روزنامه نگاری.

ماحصلمان چه بود؟

دیدن پیشرفت.پیشرفت به دلیل عدالت .فضا، عدالت ، آزادی بیان.

آنها روزنامه ی آنلاین یک ساله شان را به رخمان کشیدند و ما به یاد یونس شکرخواه و همشهری آنلاین دوساله مان افتادیم . وقتی درباره ی هرم وارونه با دانشجویان بیست و شش ،بیست و هفت ساله حرف می زدی از هیجان می مردند.وقتی من در بزرگ ترین روزنامه ی آنها Politikan دنبال چیزی شبیه دوچرخه ی خودمان می گشتم نبود.

وقتی دنبال  حقوق روزنامه نگاران بودیم .لبتاپ ها و دوربین ها و آزادی بیان و حقوق 7000 دلاری شان را دیدیم .وقتی در مدرسه ی روزنامه نگاری قدم می زدیم به این فکر می کردیم آبرویمان رفت با دانشکده مان .وقتی چهل تا دوربین فیلمبرداریشان را دیدیم و شنیدیم این ها را گذاشته اند برای اینکه دانشجوها چیزی یاد بگیرند لبخند زدیم .وقتی ما را بردند به سلف دانشگاه و وقتی در دیار کفر می رفتیم توالت عمومی .وقتی در خبرها خوانده بودیم سهم مردم اروپا از منابع زمینی یک صدم است و سهم مردم ایران 50 ،سکوت می کردیم.به خاطر تمام دارایی هاشان و به خاطر نفت و گاز و فیروزه ها و معادن مس و نمکمان و پول سهمیه بندی بنزین که ذخیره شده و دارد خرج خودمان می شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 9-ritziuخبرگزاری آنجاست.با ایرنای خودمان آشنایند .پرسیدیم:نماینده دارید.در قاره های مختلف خبرنگار دارند.

Nordysk روزنامه ی محلی آنهاست.روزنامه ی شهر آلبورگ،تلویزیونشان هم به همین رسانه مربوط است .

موسسه ای است بزرگ برای دویست ،سیصد هزار شهروند که از دانشگاه ها کار آموز می پذیرد .ما آنجا نشستی چند ساعته با دانشجویان داشتیم.با مری که شبیه حسین آقای خودمان بود (سمیه قاضی را که می شناسید؟).ما آنجا با نیلز و mette رفتیم سر فیلمبرداری، و شب مهمان شارلوت همسر اوفه بودیم .برای رفتن به آلبورگ چهار تایی سوار قطار شدیم و ناگهان بین راه هوس قرمه سبزی کردیم و کنسروهایمان را رو کردیم و بعد از چند روز نان با کلاس خوردن تافتون ها و لواش هایمان را از ساک ها بیرون کشیدیم .

10-خدا آرهوسی ها را خیر بدهد .نه در آلبورگ ،نه در کپنهاک توی اتاقهایمان کتری نبود .اما آرهوس که شهرستان کوچکی بود(البته جردن در برابر این شهرستان کم می آورد)هتل جالبی به اسم cabin داشت که برایمان کتری هم گذاشته بودند تا شب ها خلوت هامان پر شود از بوی چای.آرهوس شهر جالب و قشنگی است .ما به کتابخانه ی این شهر رفتیم و دستی بر کتب ممنوعه ی فارسی که در ایران پیدا نمی شود کشیدیم .کتابخانه ی شهرستان کوچک یک کشور کوچک در اروپا منبع کتب فارسی ،فارسی دری ،فارسی پشتو،تاجیکی ،هندی،روسی ،فرانسه و............بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(شبیه حسینیه ارشاد خودمان).ما به کلیسای این شهر هم که 6 برابر کلیسای سرکیس مقدس است سرک کشیدیم .

11-ما به broadcasting  یعنی صدا و سیمایشان هم رفتیم.همراه با دوستانی از بحرین و قطر و یمن که برای ورک شاپی جداگانه آمده بودند .فیلم های فضایی را دیده اید شبیه همان ها بود.انقدر کیف داشت که شبیه صدا و سیمای خودمان مجبور نبودیم چادر سر کنیم و قباله ی خانه مان را گرو بگذاریم و 8 نفر حراستی تائیدمان کنند .انقدر کیف داشت وقتی می گفتیم نماز یک اتاق را برایمان خالی می کردند و هربار شرمنده می شدند که نمی توانند یک جای درست حسابی در اختیارمان بگذارند. انقدر عقایدمان محترم شمرده شد که حد نداشت.

12-آنچه که باعث می شود رسانه ها و خبرنگاران آنها پیشرفت کنند این است که به دلیل نبود خبر دنبال خبر می دوند.ایران مهد خبر است پس همه چیز در دسترس خبرنگار است.اما خبرنگاران آنجا دنبال کشف خبر می دوند و می آموزند که مطالعه داشته باشند.به راستی در مترو و قطار هایشان همگان کتاب به دست بودند.به راستی وقت کار،وقت کار بود.به راستی سر موقع مطالب تحویل داده می شد.

13-آنجا کارها تخصصی است .دلیلش هم این است که از لحاظ مادی تامین و تضمین اند .آنها از من پرسیدند: کجا کار می کنی؟

گفتم:سروش،همشهری  جوان ،دوچرخه ،فرهنگستان هنر،رشد ،کوشش.

گفتند : چه کا ر می کنی؟

گفتم: اجتماعی می نویسم،هنر می نویسم،ورزشی می نویسم،سیاسی می نویسم،کودک و نوجوان هم .

لبخند زدند.

آنها فقط در یک بخش کار می کنند .چون شبیه ما مجبور به سگ دو زدن نیستند.

14-وقتی برای کودک و نوجوان می نویسی و کودکی ات با جوجه اردک زشت گذشته.در کشور هانس کریستین اندرسن دنبال مجسمه اش می گردی و در بلواری که به نام اوست قدم می زنی و بالاخره یقه ی یک خانم و آقا را می چسبی که please take a photo to me and Anderson و اشاره می کنی که خودت نصفه بیافتی و اندرسن کامل و آنها از تو و پاهای اندرسن عکس می گیرند تا تو هیچوقت نتوانی ثابت کنی که با مجسمه ی اندرسن عکس گرفته ای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بله.ما آنجا از همان پنیر سوراخ سوراخ ها هم که توی فیلم ها نشان می دهد خوردیم.شیرینی دانمارکی هم خوردیم .مک دونالد هم رفتیم .اکثر مردمشان هم  vegterian اند .من هم برای بچه ی خواهرم سوغاتی عروسک وایکینگ ها آوردم .واحد پولشان هم کرون است و از یورو استفاده نمی کنند.

15-می گویند: وقتی لذت چیزی را نچشی تشنه اش نمی شوی.

وقتی لذت آدم بودن را چشیده باشی و آدم هایی را دیده باشی که عین کف دستند و به ایران برگردی احساس غریبگی میکنی.

وقتی ببینی تمام کسانی که زمانی گمان می کردی رفیقت اند رفته اند و حراست کل دانشگاه اعتراض برای اینکه با پول آنها رفته ای دانمارک !!!!!!!!!!!(بدون اینکه بدانند کل هزینه ات را دانمارک داده).وقتی می بینی که در واحدهای درسی ات خوانده ای ویژگی خبرنگار عدالت اش بیان شده  است و عدم افترا بستنش و می بینی که اکثر بچه های دانشگاه برای جفت یابی راهی دانشگاه شده اند و هیچ کدام از اصول خبرنگاری را رعایت نمی کنند.وقتی با جواب سلام ندادن های بچه های عکاسی و روابط عمومی روبه رو می شوی و با کسانی که شایعه کرده اند قرار بوده 20 نفر از دانشگاه فرستاده شوند و این حدادی اینها پول ها را بالا کشیده اند!!!!!!!!!!!!!!!!!!

می فهمی که سالها در اشتباه بوده ای .مشکل ایران حکومتش نیست.دولتش نیست.مشکل ایران مردمش هستند .کسانی که شایسته ی اینند که سوارشان شوی و آنها را بدری  بهتر است همین بمانند .می فهمی که بی خودی آنجا به فکر هم دانشگاهی های حیف شده ات بوده ای .به ایران آمده ام ، و می دانم که این خودم هستم که می توانم آینده ی کلیشه ای ای را که ممکن است دچارش شوم تغییر دهم........

من، خودم، ما ، آنها .حالا می دانم خداپرستی چیست و بندگی یعنی چه .این ها را در آزادترین کشور اروپا آموخته ام .در همان جا که از ما پرسیدند چند نفر عضو کمیته ی دانشجویی اند و ما به نفراتی فکر کردیم که به خاطر خارج رفتن عضو کمیته خواهند شد نه برای دانشکده شان ..............................................

16-اوفه وستربرگ؛ شارلوت و dide دی ماه به ایران خواهند آمد.برای برگزاری ورک شاپی که اردیبهشت ماه قولش را داده بودند.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 0:18 |

آنقدر در دانشکده بمان تا موهات مثل دندونات سفید بشن

محمد علی گلخواه

 

آذر ماه 83، دانشکده انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران، کلاس مملو از دانشجو و یا جوانان عشق دانشگاه است البته عده ای جوانان دهه 30 هستند . قهرمان دانشکده شروع به سخن رانی میکند و ازمزایای نداشته دانشکده برای دانشجویان می گوید و از حمایت انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران که خود احتیاج به حمایت بیدریغ و اساسی دارد برای دانشجویان می گوید واز همه مهمتر مدت زمان تحصیل را می گوید که 2ویا حداکثر3 سال است (توجه ،توجه،حداثر3سال را چند بار برای اینکه از یادت نره تکرار کن ) یکی از شلوغ ترین کلاسهای درسی کلاس خبرنگاری است که ازهر صنفی شغلی داخل آن است .

ترم اول (می نویسیم ترم می خوانیم پودمان) شروع شد هنوزدانشجویان در خوشی ورود به دانشگاه هستند واز باطن دانشکده خبرندارند.

شروع ترم دوم موضوع شهریه مطرح می شود که بر طبق تحقیقات به عمل آمده شهریه این دانشکده از داشگاه اکسفورد بیشتراست و روی این حساب خبرآمد خبری در راه است که می شودشهریه دانشگاه را قسط بندی کرد.

بهار 84 تنگ ترین کوچه خاورمیانه دانشکده انجمن صنفی، روزهای نمایشگاه کتاب است و دانشکده برای حفظ آبروی انجمن دستور زدن یک نشریه را میدهد که فقط همان یک شماره چاپ می شود و بعد از اتمام نمایشگاه دیگر خبری ازآن نیست.

انتخاب نماینده کلاس یکی از بحث برانگیزترین انتخابات طول تاریخ دانشگاهای ایران بود همگی دانشجویان بل اخص جوانان برومند دهه 30 بر سر نماینده کلاس اختلاف داشتند وبالاخره این اختلاف در زمانی فوران می کند و آتش آن همه را فرامی گیرد وترخشک با هم می سوزند و خبری از نیروی امداد نیست.

روزهای انتخابات است در همه جای کشور یک ول وله خاصی است ولی در دانشکده که اسم خبر یدک کش خود دارد هیچ خبری نیست وآرام ترین جای ایران است در این روزها مدیر دانشکده که ستاره سهیل است ما بین دانشجویان بیشترمی آید و درموردانتخابات سوال می کند.

تابستان84 شلوغ ترین خیابان تهران نوشته های من را از گرم ترین نقطه ایران یعنی دانشکده انجمن صنفی می خوانید. گوش شیطون کر می خواهند کولر بگذارند البته کلاسهای دانشکده دارای کمداست و می توانید لباس های اضافی خود را داخل ان بگذارید تا سوسک و مارمولک داخل آنها لونه کنند.

شنیده میشود که در دانشکده قبلا چندین خانه وارآدم زندگی می کردن و حالا ازحالت خانه به دانشکده درآمده اگردقت کرده باشید خانه ودانشکده هم وزن هستند.

عوض کردن ساختمان دانشکده کم کم از همین روزها باب شد وهر یک از مسئولین دانشکده برای بالا بردن پرستیژخود ازعوض کردن ساختمان دانشکده می گفتند.

قطار سریع السیر ترمها مثل برق وباد می گذشت ومسئولین دانشکده هرروز مطالب جدیدی را بیان میکردند مثل امتحان جامع و..... در همین حرکت سریع قطارترمها طوفان سهمگین وخطرناک مهر که هزاران برابر خطرناک تر از طوفان کاترینا بود پا به عرصه ظهور گذاشت و با آمدن مهر دیگر پشیزی از مهر در کلاس باقی نماند و کلاس مثل قشون شکست خورده شد و بی مهری های زیادی اتفاق افتاد وهرروز که از عمرمهر می گذشت مقدار دوز کینه بیشتر می شد.جالب اینجاست که صحبتهای استادان و اعضای انجمن نه اینکه فایده ای نداشت بلکه شعله این آتش را بیشتر میکرد وبا لاخره با بحرانی شدن اوضاع سازمان فشارخون ایران (سَفُخِا) دخالت کرد و جلوی یک فاجعه انسانی را گرفت ومهر رفت لای صفحات تاریخ درخشان دانشکده.

زمستان 85، سرد ترین نقطه تهران دانشکده انجمن، کارشناسان درحال محاسبه ترمهای گذارانده شده هستند دراین سرمای جانفرسا عده ای به فکر زدن نشریه ای بر خلاف مهرهستند تا شاید بتوانند کمی از صدمات مهر را جبران کنند که به علت کمبود امکانات تبدیل به وبلاگ می شود.

تابستان 86 آمدوما هنوز در دانشکده ایم  و تا انجا که معلوم است تا مدتهای مدیدی اسیر دانشکده هستیم و موضوع  امتحان جامع مثل ماهیت دانشکده درابهام است.

بر طبق نظر سنجی های به عمل آمده حدود 70 درصد دانشجویان پس از فارغ التحصیلی از فاصله یک فرسخی هیچ دانشکده ای رد نمی شوند.

هنوز امید داریم که مسئولین دانشکده بگویندکه بالا خره کی ما فارغ التحصیل میشویم هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم .

البته فارغ التحصیل شدن در دانشکده جدید که خیلی خیلی قشنگ ،زیبا،ذوق انگیز،دل ربا،و......بسیار لذت بخشه.ولی حیف که دیگر ما در انجا کلاس نداریم ،نوش دارو پس از مرگ سهراب.

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 22:8 |

زندگي نامه دکتر شيرين عبادي

مونا طاهری

 

شيرين عبادي حقوق دان،نخستين زن ايراني که موفق به دريافت جايزه صلح نوبل درسال 2003ميلادي شد.او سومين مسلماني است که جايزه صلح نوبل را برده است شيرين عبادي اولين زن مسلمان است که جايزه فوق را دريافت کرده است.

کميته جايزه نوبل اعلام کرد که اين جايزه به دليل فعاليت هاي خانم عبادي درزمينه حقوق بشروترويج مردم سالاري درايران بويژه درمورد حقوق زنان و کودکان به وي اعطا ميشود.دربخشي ازبيانيه کميته اعطاي جايزه نوبل به خانم عبادي گفته شده :شيرين عبادي به عنوان يک وکيل ،قاضي ونويسنده و فعال حقوق بشر در ايران  درخارج از مرزها ي آن کشور همواره با صراحت صحبت کرده است.

شيرين عبادي موفق شد اين جايزه را ازميان 165 نامزدي که براي آن در نظر گرفته شده بود بد ست اورد.شيرين عبادي در اين مورد مي گويد:من يک زن مسلمان هستم لذا شما مي توانيد مسلمان باشيد و از دموکراسي پشتيباني کنيد.

اهداي جايزه صلح نوبل به خانم شيرين عبادي ،نشانه قدرشناسي از فعاليت هاي در خور ايشان درعرصه مبارزه براي حقوق بشر،حقو زنان و کودکان در ايران است.

زندگي نامه مختصر شيرين عبادي از زبان خودش:

من شيرين عبادي در سال 1326در شهرهمدان بدنيا امدم،خانواده من فرهنگي و معتقد به دين اسلام بودند.پدرم هنگام تولد من رئيس اداره ثبت شهر همدان بود. پدرم يکي از اولين اساتيد حقوق تجارت بود.آره نامش محمد علي عبادي است چندين کتاب نوشته است و در سال 1373 فوت کرد.

کودکي من در خانواده اي سرشار از مهر و محبت سپري شد.من دوخواهر ويک برادردارم که همگي تحصيلات عاليه دارند و مادرمادرمان تمام وقت وعشق خودرا صرف تربيت ما کرد.

من در يک سالگي به همراه خانواده به تهران امدم ازآن پس ساکن اين شهر شدم.دردبستان فيروزکوهي تحصيل کردم و دوره دبيرستان را در دبيرستان انوشيروان دادگرورضاشاه کبير به اتمام رسانيدم.در کنکوردانشگاه تهران شرکت کردم و در سال 1344وارد دانشگاه حقوق شدم و دوره ليسانس را در 5/3 سال تمام کرد و بلافاصله درکنکور دادگستري شرکت کردم و سپس از طي شش ماه کاراموزي قضاوت در اسفند ماه 1348 به عنوان قاضي رسماً شروع به کار کردم.به موازات قضاوت در دادگاه به ادامه تحصيل پرداختم ودر رشته حقوق خصوصي در سال 1350 از دانشگاه ازاد تهران با درجه ممتاز فوق ليسانس گرفتم در دادگستر مشاغل متعددي داشتم در سال 1354 به رياست شعبه 24دادگاه شهر سيستان نايل امدم.

من اولين زني هستم که درتاريخ دادگستري ايران به رياست دادگاه نايل امدم.

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي در بهمن 1357 چون بر اين اعتقاد بودن که قضاوت در اسلام براي زنان ممنوع است من و بقيه خانم هاي قاضي راازسمت خود بر کنار نمودن و ما را به پست اداري گماشتند من را منشي همان دادگاهي کردند که روزي رئيس آن بودم.به اين وضع همگي اعتراض کرديم ،پست بالاتري براي مادر نظر گرفتند  وهمه زنان قاضي از جمله من را به عنوان کارشناس در دادگستري به خدمت گماردند. ادامه اين وضع براي من غير قابل تحمل بود ،بنابراين تقاضاي بازنشستگي قبل ازموعد کردم و باآن موافقت شد. چون کانون وکلا دادگستر مدتها پس از انقلاب بازگشائي نشده بود و بوسيله قوه قضائيه اداره مي شود بنابر اين با در خواست و کالت من هم موافقت نمي شد ومن عملاً چندين سال خانه نشين شدم تا انيکه در سال 1371 توانستم پروانه وکالت بگيرم و دفتروکالت بگيرم و دفتر وکالت خودم را تاسيس کنم.در فرصت بدست امده در زماني که بي کار بودم استفاده کردم و به تاليف چند کتاب و انتشار مقالات متعددي در نشريات ايران پرداختم پس از اخذ وکالت دفاع از پرونده هاي بسياري قبول کردم که تعدادي ازان ها پرونده هاي ملي بوده است مانند وکالت خانواده مقتولين قتل هاي زجيره اي (فروهرها)....در برخي از پرونده هاي مطبوعاتي نيز شرکت نمودهام.تعداد کثيري از پرونده هاي اجتماعي نظير کودک ازاري را هم برعهده داشتم و نيز وکالت مادر زهرا کاظمي،عکاسي که درايران به قتل  رسيد را هم به عهده گرفته ام.من دردانشگاه نيز تدريس ميکنم .هر ساله تعدادي از دانشجويان خارج از ايران به عنوان کاراموزحقوق بشر نزدمن کاراموزي مي کنند.

من ازدواج کرده ام و همسرم مهندس برق است دو دختر داريم يکي 23ساله که مهندس مخابرات است ودر دوره دکتراي مخابرات در دانشگاه مک گيل واقع در کانادا ادامه تحصيل مي دهدوديگري 20ساله است ودانشجوي سال سوم حقوق است که در تهران بسر مي برد.

فعاليت هاي اجتماعي من البته به صورت منحصر به شرح ذيل است

1-هدايت چندين پروژه تحقيقاتي براي دفتر يونيسف تهران

2-تاسيس انجمن حمايت از کودکان که درسال1374 با همارهي تعدادي از هم فکران راه اندازي کرديم ومن تا سال 1379 رياست انجمن را هم به عهده داشتم اين انجمن درحال حاضر بيش از پانصد عضو فعال دارد.

3-تدريس رايگان حقوق کودک و حقوق بشر در دوره هاي مختلف.

4-تاسيس کانون مدافعان حقوق بشر به همراه چهار وکيل مدافع در سال 1380 رياست اين کانون به عهده خودم است.

5-ارايه بيش از 30 سخنراني در کنفرانسهاي دانشگاهي و علمي و سمينارهائي که درباره حقوق بشر برگزار شده است در کشورهاي مختلف اروپائي و.....

6-به عهده گرفتن وکالت تعدادي از چهرهاي مطبوعاتي يا وکالت خانواده انان که در رابطه با ازادي ميان متهم ويا محکوم شده اند.

7-به عهده گرفتن وکالت خانواده قربانيان قتلهاي زنجيره اي

8- پيشنهاد تصويب قانون منع خشونت عليه کودکان به مجلس شوراي اسلامي که به سرعت نيز در تابستان سال1381 تصويب شد.

جايزه ها واختيارات من

1-ناظر رسمي سازمان ديده بان حقوق بشر سال 1996

2-انتخاب کتاب حقوق کودک به عنوان کتاب برگزيده سال ازسوي وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي

3- جايزه بنياد حقوق بشر را به خاطر حقوق بشر نروز سال 2001

4-جايزه صلح نوبل درسال 2003

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 22:6 |
 
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه ششم آبان 1386 و ساعت 23:18 |

دل تنگي

محمد جعفري

 مي گويند از دست تنگي بدتر ، دست تنگي است. انسانها به وقت دوري و يا جدايي از محبوب خويش دل تنگ مي شوند. برخي دل تنگ خانواده ، برخي دل تنگ يك عشقي قديمي ، برخي ديگر دل تنگ  يك دوست و برخي هم دل تنگ ...  اما من دل تنگ دانشكده هستم. دانشكده اي كه 3 سال از بهترين سال هاي عمرم را در آن سپري كردم.

شايد اينها را بايد يك ماه ، يك سال و يا ده سال ديگر نوشت ، اما دل تنگي من كمي پيش از موعد است. دل تنگي براي آن ساختمان نقلي و كوچك، همان كه منتقدين فراواني داشت و من همواره از منتقدين سر سختش بودم و در وصفش "گاهي به آسمان نگاه كن" را نوشتم، حالت غريبي نيست. چرا كه بهار عمر بسياري از ما ( دانشجويان دانشكده انجمن صنفي ) در آنجا آغاز شد. در آنجا بود كه با الفباي خبرنگاري آشنا شديم. در آنجا بود كه با بسياري از اساتيد برجسته كه فقط نامي از آنها شنيده و گه گاه كتابي از آنها خوانده بوديم و آرزو داشتيم كه از نزديك ببينيمشان آشنا شديم و شاگرديشان را كرديم. آري در اين دانشكده بود كه سه بهار و سه خزان را تجربه كرديم. با بهارش برخي از ما عاشق شديم و مست و عاشقي خود را فرياد كرديم و با هر خزانش گذران عمر را حس كرديم ...

خيلي از ما دل تنگ روزهاي رفته ايم و برخي ديگر در آتيه دل تنگ خواهيم. مطمئنا دايره‌ي دل تنگي ما دايره‌ي كوچكي نخواهد بود. گستره‌ي اين دايره به وسعت سه سال زندگي است. سه سال  زندگي در اوج جواني.

در اين دايره آدم هاي زيادي حضور دارند. مسئولين دانشكده ، اساتيد ، دانشجويان و ... كم كم با گذشت زمان دلمان براي حضور نداشتن ها و نديدن هاي دكتر رستمي در دانشكده تنگ خواهد شد. دلمان براي طنين صداي آقاي رستگار و يا مراقبت او در امتحانات و يا شوخي هاي تامل برانگيزش و يا ... به معناي هر برخودي كه با ايشان داشته ايم تنگ خواهد شد.

دل تنگي ما افراد ديگري را نيز در بر مي گيرد. خانم قاسم زادگان يكي از افرادي است كه وقتي روزهاي ثبت نام و چانه زدن براي پرداخت شهريه را در ذهن تداعي كنيم ، قطعا باعث دل تنگي مي شود. يادآوري برخورد متين و همراه با آرامش ايشان كه از شخصيت والايشان نشات مي گيرد به اين دل تنگي بيشتر دامن مي زند.

دلمان براي روي گشاده‌ي خانم "ق" كه متاسفانه ديگر مدتهاست از آن خبري نيست نيز تنگ مي شود. راستي نمي دانم آن همه انرژي مثبت و شور و اشتياق ايشان چه شد ؟ آيا اين "ق" هماني است كه در بدو ورود ما از همه با خوشرويي استقبال مي كرد ؟ آيا او هماني است كه بار يك دانشكده‌ي بدون معاون و حسابدار و منشي و مسئول دبيرخانه را به تنهايي به دوش مي كشيد ؟ نمي دانم او را چه شد ، اما هرچه هست با گذشت زمان دلمان براي بد خلقي هاي او نيز تنگ خواهد شد. كه بد خلقي او نيز مقطعي است و اميدوارم با رسيدن مسافرش از راه او نيز با تجديد قوا بخاطر مسافر كوچولواش هم كه شده به اصل خويش كه بانويي توانا ، پر انرژي ، با شخصيت و خيلي صفات نيك ديگر است باز گردد.

دل تنگي ديگر ما براي خانم بذري است. او كه به خاطر چهره‌ي دوست داشتني و نوع برخوردش و البته سنش كه به دانشجويان نزديك است ، در مدتي كه از حضورش مي گذرد به خوبي توانست به دبيرخانه سامان دهد. مطمئنا اگر در آينده براي انجام امور اداري به دبيرخانه مراجعه كنيم با ديدن چهره‌ي معصومش و يادآوري سختكوشي هايش دلمان براي او نيز تنگ خواهد شد. و شايد بيشتر حسرت روزهاي رفته را بخوريم.

قاعدتا ما با خانم يوسفي نبايد برخوردي داشته باشيم مگر در مواقع خاص مثل روزهاي امتحان. من هر بار كه ياد روزهاي امتحان و خانم يوسفي ميفتم ، ناخودآگاه شرمنده مي شوم.شرمندگي ام از كاري است كه چند ترم قبل سر جلسه‌ي يكي از امتحانها انجام دادم كه اميدوارم خانم يوسفي من را بخاطر آن كار ببخشد كه اگر نبخشد چه مي تواند بكند. بانويي كه قلبي مهربان و روحي بلند دارد مگر مي تواند كوته نظري يك دانشجوي جوان را نبخشد ؟!

همانطور كه خوانديد دايره‌ي دل تنگي ها بسيار وسيع است. ديگران را نمي دانم اما من دلم حتي براي مريم خانم ، همسايه ي روبرويي دانشكده هم تنگ مي شود. او كه تنها است و در تنهايي براي خود عالمي دارد. او سابقا مدرس زبان انگليسي بوده و به چند زبان ديگر نيز تسلط دارد حالا زني سال خورده است كه براي معالجه ي پايش دنبال سفارت خانه اي مي گردد كه ديگر سالها است در ايران وجود ندارد. مريم خانم سالها است قصد جلاي وطن دارد.

شايد حياط دانشكده به ظاهر يك حياط معمولي با چند درخت به نظر مي رسيد اما اگر گاهي با حوصله به آن دقت مي كرديم ، چيزهاي ديگري نيز مي توانستيم ببينيم. گربه اي كه متاسفانه با توجه به موقعيت جغرافيايي دانشكده كه در منطقه‌ي مرفه نشيني واقع شده  هميشه گرسنه بود. خروس همسايه كه از روي ديوار خودنمايي مي كرد و گاهي هم سركي با اين طرف ديوار مي كشيد و براي ديدن دوست خود ( آقا گربهه ) از ديوار به پايين مي پريد. او نمي دانست كه با آمدنش مزاحم دانشجويان است و ممكن است براي خانم ها مشكل ايجاد كند. و از همه مهمتر او غافل از اين بود كه در دانشكده سرايداري با وجداني بنام عبدي حاضر است ( بود ) كه نمي تواند از تجاوز او به دانشكده چشم پوشي كند...

به حياط دانشكده پنجره اي مشرف است كه آن هم تا حدي مي تواند دل تنگي برانگيز باشد. پنجره اي نيمه باز با يك پارچ و يك قابلمه‌ي نيمه سوخته و البته كسي كه در آنجا آشپزي مي كرد و ...

واقعه نگاري اين مدت بر اين نكته صحه مي گذارد كه ما هر كدام طي اين سه سال به عشقي در اين وادي به عاشقي مشغول بوديم. عشق خبرنگار شدن ، عشق درس خواندن ، عشق فوق ديپلم گرفتن و عشق ...  همه‌ي ما سه سال را پشت سر گذاشتيم به اين اميد كه به خوشبختي برسيم ، دريغ از اينكه خوشبختي همين سه سال از عمرمان بود كه طي شد.

 لطفا نظر خود را در مورد اين مطلب اعلام كنيد.

  

 

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 0:4 |
+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 0:2 |
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 23:45 |
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 23:45 |
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 23:43 |
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 23:43 |
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 23:42 |
+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 1:20 |
JavaScript Codes