تبليغاتX
تابستان 86 - در سواحل بالتیک
تهمينه حدادي و پاهاي اندرسون

 

 

در سواحل بالتیک

 

 

سفرنامه ی دانشجویان انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران به دانمارک

 

تهمینه حدادی

 

 

 

 

 

مقدمه:آنچه می خوانید تنها منعکس کننده عقاید و نظرات شخصی خودم است.گزارشی که می خوانید تخصصی نیست چون وبلاگ جایگاه بررسی و  تحلیل آموخته هایمان نیست.

  

1-     ما چهار نفر بودیم و من نیازمند یک فضای جدید  .آنچه که مرا خوشحال می کند سفر است .خوب می دانستم که باید این تجربه ی جدید را بچسبم و تجربه ای را کسب کنم که شاید دیگر هیچوقت تکرار نشود.پس عزمم را جزم کردم تا خوش باشم.بارم را بستم .ویزا و بیمه و جمع آوری حق التحریرهای متفرقه و مصاحبه ی انگلیسی غافل کننده ی سفارت ........صبح موقع راهی شدن دختر همسایه با کاسه ی آب سراغم آمد .ساعت چند بود؟ پنج.

2-     بهترین تجربه ی سفر هرکس می تواند اولین سفر خارجه اش باشد.بهترین لحظه ی سفر برای من زمانی بود که هواپیمای ایران از باند فرودگاه امام خمینی کنده شد تا مرا به سمت یک دنیای متفاوت ببرد .مدت ها بود که آسوده نبودم....پشت سرم رد پای آدم ها و اتفاق هایی بود که جایشان گذاشتم.

3-     من،شهناز خسروی،علی خرسندی و ساره هنرکار.ما در دنیای متفاوت!.دنیای متفاوت را زمانی حس کردم که زنی در هواپیما حالش بد شد.هواپیما هنوز به زمین ننشسته درب باز شد و دکترها و پرستاران ریختند تو ....از راهرو که رد می شدیم آدم ها و اشیاء شفاف بودند .اولین چیزی که دیدم  یک دنیای بدون دود بود !

4-     دانمارک کشور کوچکی است .انقدر که قطار هایش بی کوپه است  و دخترانش سوار بر قطار راهی این شهر و آن شهرند و بیست دقیقه راه برایشان خیلی است! دانمارک کشوری است با 5 میلیون جمعیت و یک و نیم میلیون تیراژ روزنامه .قبل از رفتن؛  تحقیقات زیادی درباره ی وضعیت روزنامه ها در ایران داشتیم.آنچه که ماحصلش بود این بود که پرفروش ترین روزنامه ایران 230000 تیراژ دارد!!!!!!!!!!!دانمارک کشوری است با شبکه های متعدد تلویزیونی .با کامپیوترهایی که زبان فارسی را می فهمند.با مردمی که برایشان مهم نیست که توروسری به سر داری و تو آنجا به یک چیز فکر می کنی.به اینکه چرا در کشور خودت جمهوری اسلامی ایران به خاطر چادرت زیر نگاه ها له می شوی و در دیار کفرستان!!!!!!!!!!!!!!!!!!تو را زن نمی بینند ، تو را مسلمان نمی بینند،تو را انسان می بینند  با تمام حقوق و عقاید مخصوص به خودت؟!!!

5-     ما آن جا نان و نمکشان را خوردیم و خیلی زشت است که این ها را بنویسم.اما چه کنم که مجبورم !آن ها خنگند .دانشجویانشان حتی به اندازه ی ما کاردانی ها هم نمی دانند !تقصیر خودشان هم نیست. آن ها هیچ دغدغه ای ندارند. نه مشکل خاورمیانه ای دارند ،نه  مثل ما حاصل جنگ و حکومت نظامی اند ، آنها نمی دانند تحریم چیست!آنها هیچ وقت به خود کشی فکر نمی کنند، آنها نمی دانند که دنیای دیگری هم وجود دارد ! دخترهای هم سن و سال من در آنجا نمی دانستند صف نفت و شیر کوپنی چیست!مستخدم های آنجا اصلا شبیه خانمی که می آید و به خاطر شیمیایی بودن شوهرش حیاط ما را می شورد و شب ها می رود و از شوهر شیمیایی اش کتک می خورد نبودند.آنها نمی دانند سانسورو فیلتر یعنی چه!!! پول دکترشان از مالیاتشان کم می شود ،آنها عین ما بقیه ی سریال ها را خودشان تشخیص نمی دهند. این می شود که  ما از اول صبح تا آخر شب در حال مبارزه و تفکریم و سلول های خاکستری مان در حال جوش و خروش اند و آنها آکبندند وبه دلیل این آکبندی است که کتاب می خوانند و درست فکر می کنند و ما هوشمان می رود پی بدبختی هایمان .آنجا به راستی ایمان آوردم که ما داریم با تمام هوش و عقلمان به قعر دریا سقوط می کنیم.

6-     ساعت 10 صبح مغازه ها و بانک ها باز می شود و ساعت 4 بعداز ظهر دیگر وقت تفریح است .کافی شاپ ها ، دیسکوها ، کارناوال ها و گداهایی که موظفند با اشاعه ی موسیقی کسب در آمد کنند در خدمت شمایند. شما هم که مسلمانی وارد هر رستورانی می شوی گارسون ها خود برایتان گوشت حلال و حرام راتقسیم بندی می کنند.

7-     آنچه که مرا دیوانه می کرد رنگ زرد و نارنجی ساختمان ها بود.رنگ  قرمز و نارنجی وموهای طلایی مواجی که در بادهای موسمی مرا به به درون کارتن های کودکی ام می کشید.

آنچه مرا دیوانه می کرد دوچرخه سوارانی بودند که راهی ادارات می شدند.آنچه که دوست داشتم قدم زدن های تک نفره ام بود و هواهایی که در ریه هایم ذخیره می کردم.آنچه آزارم می داد امنیت بود و چراغ های قرمزی که دوچرخه ها هم پشتشان می ایستادند .هیچ مغازه ای کرکره نداشت.هیچ دوچرخه ای قفل نداشت و ما در آرزوی دیدن یک پلیس ماندیم.من در حسرت این ماندم که یک روز آدم هایی که از کنارم رد می شوند نگویند:hi.how r u? good morning

من دردیدن  حسرت دعوا در خیابان های آنجا ماندم. من در حسرت شنیدن کلمه ی ....ماندم.آخر به فحش های خواهر مادری که ما مسلمان ها به هم می دهیم عادت کرده بودم.

 ما خیلی پیاده روی کردیم.اوفه وستربرگ جلو می افتاد و ما به دنبالش .او و بارانی بلندش، او و پیپش و ما دانشجویانی که برای بازدید از رسانه ها و روزنامه ها رفته بودیم.کجاها رفتیم؟

Politikan,ritziu,nordysk )نامها را آنطور که تلفظ می کنیم نوشتم)دیگر کجا رفتیم؟ مدرسه ی روزنامه نگاری.

ماحصلمان چه بود؟

دیدن پیشرفت.پیشرفت به دلیل عدالت .فضا، عدالت ، آزادی بیان.

آنها روزنامه ی آنلاین یک ساله شان را به رخمان کشیدند و ما به یاد یونس شکرخواه و همشهری آنلاین دوساله مان افتادیم . وقتی درباره ی هرم وارونه با دانشجویان بیست و شش ،بیست و هفت ساله حرف می زدی از هیجان می مردند.وقتی من در بزرگ ترین روزنامه ی آنها Politikan دنبال چیزی شبیه دوچرخه ی خودمان می گشتم نبود.

وقتی دنبال  حقوق روزنامه نگاران بودیم .لبتاپ ها و دوربین ها و آزادی بیان و حقوق 7000 دلاری شان را دیدیم .وقتی در مدرسه ی روزنامه نگاری قدم می زدیم به این فکر می کردیم آبرویمان رفت با دانشکده مان .وقتی چهل تا دوربین فیلمبرداریشان را دیدیم و شنیدیم این ها را گذاشته اند برای اینکه دانشجوها چیزی یاد بگیرند لبخند زدیم .وقتی ما را بردند به سلف دانشگاه و وقتی در دیار کفر می رفتیم توالت عمومی .وقتی در خبرها خوانده بودیم سهم مردم اروپا از منابع زمینی یک صدم است و سهم مردم ایران 50 ،سکوت می کردیم.به خاطر تمام دارایی هاشان و به خاطر نفت و گاز و فیروزه ها و معادن مس و نمکمان و پول سهمیه بندی بنزین که ذخیره شده و دارد خرج خودمان می شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 9-ritziuخبرگزاری آنجاست.با ایرنای خودمان آشنایند .پرسیدیم:نماینده دارید.در قاره های مختلف خبرنگار دارند.

Nordysk روزنامه ی محلی آنهاست.روزنامه ی شهر آلبورگ،تلویزیونشان هم به همین رسانه مربوط است .

موسسه ای است بزرگ برای دویست ،سیصد هزار شهروند که از دانشگاه ها کار آموز می پذیرد .ما آنجا نشستی چند ساعته با دانشجویان داشتیم.با مری که شبیه حسین آقای خودمان بود (سمیه قاضی را که می شناسید؟).ما آنجا با نیلز و mette رفتیم سر فیلمبرداری، و شب مهمان شارلوت همسر اوفه بودیم .برای رفتن به آلبورگ چهار تایی سوار قطار شدیم و ناگهان بین راه هوس قرمه سبزی کردیم و کنسروهایمان را رو کردیم و بعد از چند روز نان با کلاس خوردن تافتون ها و لواش هایمان را از ساک ها بیرون کشیدیم .

10-خدا آرهوسی ها را خیر بدهد .نه در آلبورگ ،نه در کپنهاک توی اتاقهایمان کتری نبود .اما آرهوس که شهرستان کوچکی بود(البته جردن در برابر این شهرستان کم می آورد)هتل جالبی به اسم cabin داشت که برایمان کتری هم گذاشته بودند تا شب ها خلوت هامان پر شود از بوی چای.آرهوس شهر جالب و قشنگی است .ما به کتابخانه ی این شهر رفتیم و دستی بر کتب ممنوعه ی فارسی که در ایران پیدا نمی شود کشیدیم .کتابخانه ی شهرستان کوچک یک کشور کوچک در اروپا منبع کتب فارسی ،فارسی دری ،فارسی پشتو،تاجیکی ،هندی،روسی ،فرانسه و............بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(شبیه حسینیه ارشاد خودمان).ما به کلیسای این شهر هم که 6 برابر کلیسای سرکیس مقدس است سرک کشیدیم .

11-ما به broadcasting  یعنی صدا و سیمایشان هم رفتیم.همراه با دوستانی از بحرین و قطر و یمن که برای ورک شاپی جداگانه آمده بودند .فیلم های فضایی را دیده اید شبیه همان ها بود.انقدر کیف داشت که شبیه صدا و سیمای خودمان مجبور نبودیم چادر سر کنیم و قباله ی خانه مان را گرو بگذاریم و 8 نفر حراستی تائیدمان کنند .انقدر کیف داشت وقتی می گفتیم نماز یک اتاق را برایمان خالی می کردند و هربار شرمنده می شدند که نمی توانند یک جای درست حسابی در اختیارمان بگذارند. انقدر عقایدمان محترم شمرده شد که حد نداشت.

12-آنچه که باعث می شود رسانه ها و خبرنگاران آنها پیشرفت کنند این است که به دلیل نبود خبر دنبال خبر می دوند.ایران مهد خبر است پس همه چیز در دسترس خبرنگار است.اما خبرنگاران آنجا دنبال کشف خبر می دوند و می آموزند که مطالعه داشته باشند.به راستی در مترو و قطار هایشان همگان کتاب به دست بودند.به راستی وقت کار،وقت کار بود.به راستی سر موقع مطالب تحویل داده می شد.

13-آنجا کارها تخصصی است .دلیلش هم این است که از لحاظ مادی تامین و تضمین اند .آنها از من پرسیدند: کجا کار می کنی؟

گفتم:سروش،همشهری  جوان ،دوچرخه ،فرهنگستان هنر،رشد ،کوشش.

گفتند : چه کا ر می کنی؟

گفتم: اجتماعی می نویسم،هنر می نویسم،ورزشی می نویسم،سیاسی می نویسم،کودک و نوجوان هم .

لبخند زدند.

آنها فقط در یک بخش کار می کنند .چون شبیه ما مجبور به سگ دو زدن نیستند.

14-وقتی برای کودک و نوجوان می نویسی و کودکی ات با جوجه اردک زشت گذشته.در کشور هانس کریستین اندرسن دنبال مجسمه اش می گردی و در بلواری که به نام اوست قدم می زنی و بالاخره یقه ی یک خانم و آقا را می چسبی که please take a photo to me and Anderson و اشاره می کنی که خودت نصفه بیافتی و اندرسن کامل و آنها از تو و پاهای اندرسن عکس می گیرند تا تو هیچوقت نتوانی ثابت کنی که با مجسمه ی اندرسن عکس گرفته ای!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بله.ما آنجا از همان پنیر سوراخ سوراخ ها هم که توی فیلم ها نشان می دهد خوردیم.شیرینی دانمارکی هم خوردیم .مک دونالد هم رفتیم .اکثر مردمشان هم  vegterian اند .من هم برای بچه ی خواهرم سوغاتی عروسک وایکینگ ها آوردم .واحد پولشان هم کرون است و از یورو استفاده نمی کنند.

15-می گویند: وقتی لذت چیزی را نچشی تشنه اش نمی شوی.

وقتی لذت آدم بودن را چشیده باشی و آدم هایی را دیده باشی که عین کف دستند و به ایران برگردی احساس غریبگی میکنی.

وقتی ببینی تمام کسانی که زمانی گمان می کردی رفیقت اند رفته اند و حراست کل دانشگاه اعتراض برای اینکه با پول آنها رفته ای دانمارک !!!!!!!!!!!(بدون اینکه بدانند کل هزینه ات را دانمارک داده).وقتی می بینی که در واحدهای درسی ات خوانده ای ویژگی خبرنگار عدالت اش بیان شده  است و عدم افترا بستنش و می بینی که اکثر بچه های دانشگاه برای جفت یابی راهی دانشگاه شده اند و هیچ کدام از اصول خبرنگاری را رعایت نمی کنند.وقتی با جواب سلام ندادن های بچه های عکاسی و روابط عمومی روبه رو می شوی و با کسانی که شایعه کرده اند قرار بوده 20 نفر از دانشگاه فرستاده شوند و این حدادی اینها پول ها را بالا کشیده اند!!!!!!!!!!!!!!!!!!

می فهمی که سالها در اشتباه بوده ای .مشکل ایران حکومتش نیست.دولتش نیست.مشکل ایران مردمش هستند .کسانی که شایسته ی اینند که سوارشان شوی و آنها را بدری  بهتر است همین بمانند .می فهمی که بی خودی آنجا به فکر هم دانشگاهی های حیف شده ات بوده ای .به ایران آمده ام ، و می دانم که این خودم هستم که می توانم آینده ی کلیشه ای ای را که ممکن است دچارش شوم تغییر دهم........

من، خودم، ما ، آنها .حالا می دانم خداپرستی چیست و بندگی یعنی چه .این ها را در آزادترین کشور اروپا آموخته ام .در همان جا که از ما پرسیدند چند نفر عضو کمیته ی دانشجویی اند و ما به نفراتی فکر کردیم که به خاطر خارج رفتن عضو کمیته خواهند شد نه برای دانشکده شان ..............................................

16-اوفه وستربرگ؛ شارلوت و dide دی ماه به ایران خواهند آمد.برای برگزاری ورک شاپی که اردیبهشت ماه قولش را داده بودند.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 0:18 |
JavaScript Codes